من از اون آسمون آبی میخوام ........

بهار زندگی
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

مدتی بود دلم میخواست بیام اینجا یکم چیز بنویسم .راستش یکبار هم اومدم و نوشتم ولی بدون اینکه ذخیره کنم سیستمم را ریست کردم .

چند هفته گذشته مشغول مهمون داری بودم . خواهر کوچیکه من یه دوست داره اسمش هانیه هست تقریبا از وقتی یادمه این دو تا بهم بودن و تقریبا همیشه یا اون خونه ما بود یا خواهرم خونه اونها . آبجیم بهم زنگ زد , گفت داداش هانیه میخواد یه سر بیاد سمت ما, شماره موبایل منو داده بود بهش .محمد(داداش هانیه) شب قبلی که بخوان بیان بهم زنگ زد و آمار هتل و این چیزهارا ازم گرفت , منم گفتم هتل لازم نیست و یه تعارف زدم اونهم زود گرفتو با یکی از دوستاش اومد , بگذریم که طبق معمول پرواز های که از ایران میاد با سه ساعت تاخیر تشریف میارند !! :-)

 پسر خوبی بود تو هفته ای که پیش من بودن یجورایی بهش عادت کردم . با وجودی که من نصف عمرمو خودم تنهای زندگی کرده بودم و خونه خودم بودم و کارهامو خودم میکردم , ولی خیلی چیزها بلد بود واسه خونه داری ,تقریبا کل آشپزخونه منو زیر و رو کرد و کلی خرت و پرت بهم گفت بخرم . دستش درد نکنه هر بار که میرم تو آشپزخونه یه نیم ساعت دنبال یه چیز میگردم ولی به نظر میاد بهتر از قبل شده دارم یاد میگیرم جاشونو .

امان از وقتی آدم جو گیر شه البته شاید منم جاشون بودم همینکارو میکردم . جریان از این قرار بود من یه دیل خیلی خوب برای لب تاپ کرده بودم و نصف خونه شده بود لب تاپ که واسه یکی از بچه ها گرفته بودم قیمتشون چهل درصد پایین تر بود . همین شد که این دوستان ما فکر بیزینس بهشون زد و  شیش تا لب تاپ خریدن و موقع بوردنش درد چکنم گرفتار شدن , هرچند بخیر گذشت و رسوندش به ایران ولی تا روز آخر هی بحث این بود چی و کجا بزارند که گمرک گیر نکنه و از این صحبتها :-)

حدود چند ماه پیش با یه سایت ایرانی که تو مایه های فیس بوک و بادو هست آشنا شدم زیاد اهل اینجور سایتها نبودم فقط یه اکانت گرفتمو و یه عکس و یکم از خودم توش چیز میز نوشتم . طیق عادتی هم که دارم از ایمیل اصلیم واسه این جور سایتها استفاده نمیکنم برای همین کلا اونو فراموش کرده بودم. تا اینکه برای دانلود یه نرم افزار مجبور به رجیستر کردن بودم که از همون ایمیل استفاده کردم وقتی برای فعال سازی وارد ایمیلم شدم دیدم اوووووو چقدر ایمیل از اون سایت اومده .. با مزه بود کلی میل که سابجکتش این بود فلانی شمارا تو سایت ... دوست داره ! کلی ذوق کردم چقدر آدم منو دوست دارن خودم خبر ندارم ! بعدا فهمیدم هرکی بیاد پروفایل منو ببینه همچین میلی برای من میاد.

بین اون میلها یه میل بود که جالب بود دختری بود به اسم مریم برام میل زده بود و میخواست بیشتر باهام آشنا شه . من یه نگاهی به پروفایلش کردم دیدم نه عکس داره و نه هیچ اطلاعاتی بهش یه میل خشک و خالی زدم که من اینور هستم و ایران نیستم و فکر کنم به درد دوستی هم نخوریم ! چند ساعت بعد دیدم میلمو جواب داده که اتفاقا ما با خواهرم و دخترخالمو و دوستم اومدیم ولایت شما و الان اینجا هستیم اینم شماره من

واسم جالب بود به محمد (داداش هانیه‌) گفتم جریان اینه چی میگی ؟ گفت بهش زنگ بزن . ضرر نداره . با اصرار اون بهش زنگ زدم و باهاشون یه جا قرار گذاشتیم . تو قرار اول تقریبا من ندیدمشون چون با کلی چمدون و ساک تو ماشین کوپه من نیشتن کلی هم فحش دادن به ماشینم , گفتم شرمنده نمیدونستم اینهمه بار هست والا باید با هایس می آمدم :-) ( ولی خدایش ماشین های کوپه فقط بدرد دو نفر مخوره و بقول دوستام عقبش هم جای نگهداری گربه و سگه ! ) خودم یه بار عقبش نیشستم میدونم چقدر افتضاحه ولی خب من که همیشه جلوم بیخیال عقبش :-) 

چند روز بعد محمد و دوستش برگشتن ایران و من با مریم و خواهرشو دوستاش یه چند باری بیرون رفتم. نمیدونم از اخلاقیاتش خوشم اومد شاید چون متولد آبان بود .
آخه من متولدین آبان رو خیلی دوست دارم ,چون هم مامانم و هم بابام متولد آبانند کلیه خصوصیاتشون رو از برم !

قرار بود فرداش برگردن ولی بعدا بلیطشون رو انداختن جمعه و ۴ روزی رو موندن خونه من

البته واقعا فهمیدم دخترهای ایرانی خیلی تنبل شدن از خونه و خونه داری هیچی نمیدونن ! خدایش ما پسرها خیلی بیشتر بلدیم ! مدتی که محمد پیشم بود یه ٢باری خونه غذا درست کردیم و همیشه خونه تمیز و مرتب بود ! اما این ۴ روز که این بچه ها اینجا بودند انگار نه انگار که دخترن :-) نمیشد تو خونه راه رفت .عین میدون جنگ !

اما بهترین فرصت واسه من بود که یکمی به خودم استراحت بدم یه جورایی کارهارو زود راست و ریس میکردم و  اکثر وقتمو باهاشون بودم . بهتر از یه تور لیدر جاهای مختلف شهر رو که خیلیهاشو خودم هم باراول بود رفته بودم براشون توضیح میدادم ولی در کل سعی کردم توی این چند روز یکمی بیشتر باهاش آشنا بشم.!

توی این مدتی که خارج از ایران هستم با هیچ ایرانی دوست نشدم نمیدونم دخترهای ایرانی که اینجا هستند زیاد جالب نیستند و نه به درد دوستی میخورند و نه ازدواج !!

نمیدونم شاید بخاطر تنهاییم بود یا شایدم اخلاق اون. ولی ازش خوشم اومد هرچند این چند روز که با هم بودیم خیلی رابطه عاشقانه یا چه مودنم از اونجور رابطه ها با هم نداشتیم ولی احساس کردم دختر خوبیه . و مثل اکثر دخترها خورده شیشه نداره

الان یک هقته ای میشه از اینکه برگشتن ایران دلم واسش تنگ شده اما هنوز نمیدونم چی میخوام . فقط سخته بخام دوباره دل به دختری ببندم که ازش چیزی نمیدونم برای همین خیلی محتاط پیش رفتم . نمیخوام مثل یه کبریت زود روشن بشم چون باعث میشه زودم خاموش بشم.  شاید همین محتاطی باعث سرد شدنش نسبت به من بشه .اما ترجیح میدم از دستش بدم تا اینکه وارد یک عشق کاذب بشم چون خودمو میشناسم و ضعف های خودمو تو ارتباط های عاطفی میدونم.

 هنوز خیلی زوده بخوام به این چیزها فکر کنم باید دید چی پیش میاد.

هفته دیگه هم کلی مهمون باز دارم . اینبار خواهرم میاد با دوستش فکر کنم یه ١٠ روزی باشه فعلا که ویزاش فعلا مشکل داره دارم سعی میکنم براش ردیفش کنم . الانم که بلیطها خیلی بد شدن ولی خب خواهرم دیگه :-)

 

دلم برای ایران تنگ شده نمیدونم شاید عید بیام ولی اینجور که پیداست فعلا اینجاییم

 


 
 
 




WebDarWeb