من از اون آسمون آبی میخوام ........

مفهوم زندگی دیگران شو
نویسنده : مهدی - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠
 

دنبال یه شادی ناب می‌گردم! یه شادی که محو شدنی نباشه! گرفتنی نباشه... دزدیدنی نباشه... نابود شدنی و از دست رفتنی نباشه! ترس بِشه نَشه و از دست رفتنش تو دلم نباشه! هنوز لبخند نزده، ترس تموم شدنش تو دلم پا نذاره! واسه همین حتی شادی‌هام هم کاغذی شدن! چون تا می‌یام بخندم، دلم می‌گه اینم تموم می‌شه. کافیه چشم‌هات رو ببندی و دوباره باز کنی...همه چیز از دستت می‌ره، مثل لباس و کالسکه سیندرلا که ساعت دوازده شب محو شد...یا قصر یخی ملکه برفی که آب شد و کاخ آرزوهاش رفت تو دل زمین!

راستش گاهی زندگی، با ما سر ناسازگاری نداره...امّا سر سازگاری هم نداره! فقط انگاری اون قدر از ما خوشش اومده که ما رو هم‌بازی خودش می‌کنه، با این فرق که قانون بازی رو خودش انتخاب می‌کنه و هی ما رو بازی می‌ده...ما رو بازی می‌ده و بازی می‌ده، درست مثل عمو زنجیرباف که همه‌اش باید بچرخی و یه شعر رو بازم از اول بخونی! و این چرخش تموم نشدنیه!...

شایدم چرخ اثیری مقاومت و سرکشی ما رو می‌بینه و به قصد رام کردن این موجود سرکش، بازیش می‌ده و می‌چرخوندش و می‌چرخوندش...نه نوش و نه نیش...چرخشی که از هزار نیش بدتره!...گاهی این موجود سرکش، اون قدر خسته است که تسلیم این چرخ می‌شه...شایدم این بار نوبت اونه که سرنوشت رو بازی بده! فقط ایستاده تا نفس تازه کنه...ولی این بار اگه قراری بر چرخشی باشه، این موجود سرکشه که می چرخونه و بازی می‌ده! دیگه نباید بذاره سرنوشت باهاش بازی کنه! براش هم‌بازی خوبی نبوده!

تکرار و باز تکرار از نو...همه چیز از دوباره تکرار می‌شه! بودن‌ها و نبودن‌ها... اومدن‌ها و رفتن‌ها... خنده‌ها و گریه‌ها... انگار یه بوم سفید نقاشی پیش روته که هزار بار پاک می‌شه و از نو نقاشی می‌شه؛ امّا هر بار همون نقاشی قبل. فقط کنتراست رنگ‌هات تغییر می‌کنه و دلی که دلزده از این همه تکرار شده! خسته و درمونده! انگاری تو نیمه‌های راه، جا مونده و تو حتی فرصت نداشتی به پشت سرت نگاه کنی و ببینی که دلت باهات نیست! آره، خیلی زود دیر می‌شه، زودتر از اونی که بخوای نفس بکشی! قدر نفس‌هات رو بدون، هرچند که تکراری باشن!

می‌دونی فاصله‌ها...غصه‌ها...غم‌ها و همه اتّفاقات و خاطرات تلخ، گرچه آزار دهنده‌اند، امّا اگه به وقتش ازشون استفاده کرده باشی و تموم اون چیزی رو که باید انجام داده باشی... اگه حسرتی واسه فرصت‌های از دست داده تو دلت نباشه، گاهی مرورشون اون قدر شیرین می‌شه که لبخندی به لبت می یاره!

امّا گاهی شیرین‌ترین خاطراتت رو که مرور می‌کنی، اون قدر تلخ می‌شن که فقط به حماقت خودت می‌خندی و بس! اینو یاد گرفتم که از تموم لحظه‌هایی که دارم استفاده کنم تا آخرش اگه سرنوشت خواست نابودش کنه، لااقل خاطراتم رو نتونه ازم بگیره!...بذار دنیا هرکاری می‌خواد بکنه، تو قدر چیزی رو که داری بدون!

چشم‌هام رو می‌بندم و آروم پرنده خیالم رو پرواز می‌دم... تازگی‌ها مدام به معنای زندگی فکر می‌کنم؛ به این که نهایت این همه شادی و غم، و تلخی و شیرینی بازی سرنوشت چی می‌شه؟! به این که چرا نفس می‌کشم؟! دلیل این‌ که هنوز دارم ادامه می‌دم چیه؟

و شاید معنای زندگی، انتظار است! چشم دوختن به بازی تازه سرنوشت و تقدیر خداوندی! کم‌ترین سهمی که هرکس دارد تا با آن، معنای تازه‌ای به زندگی بخشد!

انتظار، سهم تمامی پنجره‌هاست؛ پنجره‌هایی که باز یا بسته، نیمه‌باز یا شکسته، چشم می‌گردانند و خیابان و کوی و برزن را به نظاره می‌نشینند، شاید عابری آشنا گذر کند؛ عابری که قصد عزیمتش از آن دیار نباشد و کوله‌بارش را آن جا درست در اینه چشمان پنجره بر زمین گذارد و لبخندش بر دل شیشه‌وار پنجره نقش بندد؛ نقشی که هیچ سنگی، یارای شکستنش را نیست!

با خودم فکر می‌کنم! تازگی‌ها چه قدر بچّه شدم! هنوز دلم می‌خواد یکی محکم بزنه تو گوشم بگه پسر، آخه تو چته؟ خدایا بابت همه چیز شکرت، حتّی بابت اندوهی که دارم و من رو به یادت نگه داشته! گرچه من در هر حال به یاد تواَم! چند شب پیش، داستان اون کوهنوردی رو شنیدم که با یه طناب از یه کوه، آویزون مونده بود و داشت تو سرما می‌مُرد. از خدا کمک خواست!

خدا گفت: به من اعتماد داری؟ کوهنورد گفت: معلومه که دارم! خدا گفت: پس طناب رو قطع کن. امّا کوهنورد ترسید و اون طناب رو قطع نکرد. فردا کوهنورد رو یخ‌زده در حالی که به یه طناب محکم چسبیده بود و فاصله‌اش از زمین، فقط یک متر بود پیدا کردن! به خاطر توفان، هیچی رو ندیده بود...و اون قدر به خدا اعتماد واقعی نداشت که طناب رو ببره. حالا خدایا! فقط می‌خوام بگم که بهت اعتماد و ایمان دارم. بی هیچ طنابی اومدم تا خودت برسونیم همون سر منزلی که باید!

دست‌هام رو بگیر، پناهم باش، راه رو نشونم بده. این جاده، خیلی تاریکه! نمی‌تونم جایی رو ببینم یا حتّی یک راه! اون راه هرچه که سخت باشه، من میرم فقط نشونم بده! جلوه‌ای از نورت رو به دلم ببخش تا در این تاریکی، راه رو نشونم بده!

خدای من! خدای مهربون من! این منم که دارم صدات می‌زنم! از عمق حسرتی غریب! از یه گوشه این دنیای بزرگ و پر از هیاهو! تازگی‌ها مدام این شعر تو ذهنم می‌یاد که:

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

جای نامحرم نباشد، جای پیغام سروش!

می‌گن خدا بِین آدم‌ها و قلبشون قرار داره، هرچی می‌خواد به قلب انسان‌ها وارد بشه و هر احساسی اوّل خدا متوجّه می‌شه، بعد دل آدم! خدایا! تو دل من رو خوب می‌شناسی! سال‌هاست که با تو آشناست! سال‌هاست تا حس کرده داره کدر می‌شه، اشک ریخته تا دوباره صاف بشه و جلوه تو رو تو وجود خودش تماشا کنه! ترس دوری از تو، مثل خوره به جونم افتاده، کنارم باش! تو تنها کسی هستی که وجود من رو می‌شناسی و درکم کردی! تمام رازها و اسرارم رو می‌دونی، آرزوها و امیدهام رو می‌دونی! پس تنهام نذار! می‌دونم هیچ بنده‌ای رو تنها نمی‌ذاری!

اگه می‌خوای زندگی بهت لبخند بزنه، به عشق، لبخند بزن! اگه می‌خوای مفهوم زندگیت رو پیدا کنی، مفهوم زندگی دیگران شو! محکم بایست و نذار هیچ مشکلی، خیال لرزوندن سرزمین وسیع دلت رو، حتّی از ذهنش بگذرونه! زندگی، همیشه با همه بازی می‌کنه، امّا اگه به قوانین بازیش احترام بذاری، آخر بازی، این تویی که برنده‌ای! این تویی که بر بلندترین قُلّه عالم هستی خواهی ایستاد و برق لبخندت، پرنورتر از هر ستاره‌ای بر قلب آسمان‌ها نقش خواهد بست و چشم‌ها را خیره خواهد کرد! از جنگ با سرنوشت، هراسی به دلت راه نده! برای رسیدن به مفهوم زندگی، همیشه باید آماده بود. بدونْ که زندگی، داره جسارتت رو امتحان می‌کنه! لیاقتت رو ثابت کن! سهم هرکسی از دنیا، زندگی کردنه! مواظب باش، سهمت رو ارزون نفروشی!


 
 
 




WebDarWeb