من از اون آسمون آبی میخوام ........

به فردا امیدوارم
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

وای که چقدر دیشب خوب خوابیدم فکر کنم بیهوش شدم دیشب خونه رضا بودم همه بچه ها جمع بودند مجید تقریبا از وقتی اومد داشت باتلفن حرف میزد چند تا جدید و چندتا هم بقول خودش وقت پیچوندشون بود و داشت گیر بهشون میداد یه طرف اتاق هم محمد بود که عجیب شخصیتی داره یه زن خیلی خوب و صبور داره ولی به اندازه مجید سر دختر حریصه!! داشت با اصرار به یکی از بچه ها که با یه دختره بهم زده بود التماس میکرد شمارشو بده تا بقول خودش چند تا اس ام اس عاشقانه بزنه و با اون دختر دوست شه فقط من و رضا داشتیم راجع به کارهای فردامون حرف میزدیم و هر چند وقت یکبار زیرچشمی به این جماعت یه نگاه میکردم و یه لبخندی بهشون میزدم . نمیدونم از وقتی اومدم ایران بچه ها بجای سوال جواب راجع به زندگی کار و از این قبیل صحبتها فقط دنبال به چیزهای دیگه بقول خودشون آمار دخترهای دیسکوها و  چه میدونم این چیزها رو ازم میگیرند منم مجبورم بعضی وقتها یه مشت چرت و پرت بهشون بگم تا دست از سرم بردارند اخه وقتی جواب های که میخوان را بهشون نمیگم فکر میکنند نمیخوام بهشون بگم و دست بردار نیستند و میگن واا نترس نمیخوریمشون و از این صحبتها

یه چند ساعتی خودمو با قلیون مشغول کردم و خیلی سرم سنگین شد نمیدونم فکر کنم تنباکو های اینجا زیاد خوب نیست یا شایدم من زیاد کشیدم البته بی تاثیر هم از دود سیگار دوستان نبود ! فکر کنم ٣ ۴ تا پاکتو توی ٢ ٣ ساعت یکیشون کشید ! خدا به ریه هاش رحم کنه !!

وقتی رفتم تو تخت خواب یه چند دقیقه ها قبل از اینکه خوابم ببره چند تا موزیک قشنگ گوش کردمو همونطور که هد فون تو گوشم بود خوابم برد.

 

باز خوانی حسرت ها و امید های از دست رفته کاری بیهوده است.

من به فردا امیدوارم...

و می دانم گذران لحظه ها از پیش تعیین شده است.

لحظه ها می گذرند و ما باید همانند بیننده ای به نظاره بنشینیم آنچه را که می گذرد.

سرنوشت از پیش رقم خورده است.

نباید غصه ای خورد...

من راز لحظه ها را می دانم

و انتظار را دوست دارم....

برای آمدنی نو و تازه


 
 
 




WebDarWeb