من از اون آسمون آبی میخوام ........

سفری در پیش است
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱
 

 

امشب یکمی با خودم خونه تکونی داشتم البته سعی کردم زیاد گردو خاک بلند نکنم دلم امروز خوشحاله چون یه آدم از قفس آزاد شده و به این دنیا اومده با هزار امید و هزاران آرزو  خب اگه منم ازدواج کرده بودم خب الان حس پدر شدنو مفهمیدم ولی خب فعلا حس دایی و عمو شدنو چشیدم که کم از پدر شدن نیست.معمولا وقتی خونه تکونی میکنی یه سری خورده ریز پیدا میشه که باید دور بریزی و یک سری هم چیزهای با ارزش که از جلوی چشمت دور بوده مثل عکس شناسنامه میمونه که تا وقتی اونو عوض نکردی نمیفهمی پشتش چی نوشته

امروز محمود از کانادا بهم زنگ زد و برای عروسیش منو دعوت کرد یکمی گلایه کرد اما در کل راضی بود و هی به من میگفت پسر تو این همه آدمو راهی کردی چرا خودت نمیایی منم بهش خندیدم و گفتم همه جا آسمون یه رنگه

یه جمله قشنگ دیدم که انگار داشت منو صدا میکرد میگفت مهدی :

تا آن هنگام که ستارگان می درخشند جای نومیدی نیست تا آن هنگام که شبها بر برگها شبنم می نشانند و آفتاب چهره ی صبح را زرین می کند جای نومیدی نیست هر چند که سیل اشک بر گونه ها روان شود وقتی تو آه می کشی....بادها آه می کشند و زمستان غصه های خود را چون برف بر گور برگ های پاییزی فرو می بارد اما زمین بار دیگر زنده می شود و سرنوشت تو از کائنات جدا نیست پس همچنان در سیر و سفر باش و اگر چندان شاد و سر خوش نیستی نومید و دل شکسته نیز مباش

میدونی دوست دارم دلم آروم بگیره تا بتونم یه جا بند شم کم کم فکر میکنم این سفر شده برای من مثل اعتیاد تا یه مدت ساکن میشم بهش فکر میکنم.

 

 

 


 
 
 




WebDarWeb