من از اون آسمون آبی میخوام ........

زندگی
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

سلام

 

دو سه شب پیش بود که یه لینک یه موزیک را توی یه پی ام دیدم و بعد از دانلود اونو گوش کردم . همینطور که داشت پخش میشد خواهرم گفت داری فیلم .. رو میبینی گفتم نه چطور؟ گفت این مال فیلمه "انتهای خیابان8 " و رفت برام دی وی دیشو آورد.

فکر کنم نصف شب بود گفتم یخورده اشو میبینم و میخوابم اما یکی دو ساعت بعد از تموم شدن فیلم هم خوابم نبرد . ایکاش نمیدیدمش خیلی ناراحت شدم . اصلا فکر نمیکردم یه فیلم اینطوری منو ناراحت کنه .

حدود 4 5 صبح بود که خوابیدم و عصرش با یکی از دوستام رفتیم بیرون قبلش یه جایی میخواست بره منم باهاش رفتم .

اون جایی که رفتیم طرف قیافش آشنا بود ولی گفتم شاید اشتباه میکنم یکمی نشستیم و حرف زدیم . بگذریم بعد که از اونجا رفتیم چایخونه داشتم با گوشیم ور میرفتم و ناخوداگاه رسیدم به همون آهنگ و پخشش کردم و به رفیقم گفتن این آهنگ و شنیدی؟ 

رفیقم  اول کمی تعجب کرد و بعد هم خندید گفت مارا گرفتی :) گفتم جطور ؟؟ گفت ظهر اونجا که رفته بودیم طرف خواننده اش بود مگه نشناختیش ؟

منم یه لبخند زدم و گفتم نه بابا خلاصه کلی درباره آلبوم ها و فیلم و از اینجور داستانها داشت صحبت میکرد ولی من اصلا اونجا نبودم نمیدونم ذهنم جایه دیگه بود.

 

نمیدونم خیلی تو زندگیم از این اتفاق ها افتاده وقتی تو یه فکر یه چیزی باشم مخصوصا وقتی ناراحت باشم اون چیز یا شخص خیلی زود باهام رو برو میشه .

 بگذریم

 

چند روز دیگه دارم میرم بیشکک اصلا نمیدونم کجاست فقط میدونم پایتخت قرقیز هست. یه چند هفته ای هستم الان هم باید حسابی سرد شده باشه

 

تا بعد


 
 
 




WebDarWeb