من از اون آسمون آبی میخوام ........

love
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٩
 

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم. او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد. از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو گفت:عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد گفت:عشق آسودگیست٫خیال است...خیالی خوش گفت:ماندن است . فرو رفتن در خود است گفت:خواستن و تملک است٫گرفتن است گفت: عشق سادست٫همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشقهای زود٫عشقهای ساده اینجایی و عشقهای نزدیک و لحظه ای گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی گفتم:عشق یک ماجراست٫ماجرایی که باید آن را بسازی گفتم:عشق درد است دردتولدی نو. عشق تولد است به دست خویشتن گفتم:عشق رفتن است عبور است٫نبودن است گفتم:عشق جستجوست٫نرسیدن است٫نداشتن و بخشیدن است گفتم:عشق درد است٫دیر است و سخت است گفتم:عشق زیستن است از نوعی دیگر به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام گفتم عشق راز است . راز بین من و توست ٫ بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد . مگر به مرگ


 
 
 




WebDarWeb