من از اون آسمون آبی میخوام ........

آینده
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
 

چند وقتیه بدجور گیج میزنم یعنی دیگه نمیدونم جیکار باید بکنم آنقدر همه باهام نیشستن حرف زدن دیگه خسته شدم . مجبور شدم تسلیم شم !

جالبیش اینه الکی الکی رفتم جلو ولی نمیدونم چیشد ازش خوشم اومده ! فکرشو نمیکردم  گفتم اینم میرم جلو و یه چیزی توش پیدا میشه خود بخود کنسل میشه و به اندازه کافی زمان پیدا میکنم که جیم بزنم و برم ! اما عجیبیش اینه از دقیقه اولی که باهاش بیرون رفتم بدجور یه حس قدیمی توم زنده شد ! هنوزم نمیدونم چمه ! خیلی وقته این حسو نداشتم تقریبا فراموشش کردم ولی خیلی زوده برای قضاوت شاید فقط یه نسیم باشه و زودگذر اما فعلا که تو دل من طوفانی به پا شده

یه دوستی هم بدون اینکه متوجه بشه  خیلی کمکم کرد که بتونم به جلو فکر کنم هر چند میدونستم ولی مطمئنم کرد.

همه چی خیلی خطرناکه مثل انبار باروت و جرقه میمونه که منو ببره سر سفره عقد ! خانواده من خیلی از اونها خوششون میاد از طرفی هم خانواده اون از من و بقیه خوششون میاد . امیدم به خود دختره بود که گفتم چون شناختی رو من نداره شاید مثل من مردد باشه  اونم ظاهرا نمیدونم از چی من خوشش اومده که رضایتشو مستقیم و غیر مستقیم نشون داده!  فقط مونده خودم و خودم ! از بس به ازدواج فکر نکردم برام کمی عجیب شده نمیدونم یکمی گیج میزنم!

با وجودی که سر در هوام اما جرقه های حسی رو تو وجودم احساس میکنم .

 

مهدی

اصفهان

ژانویه 2012


 
 
 




WebDarWeb