من از اون آسمون آبی میخوام ........

شب نشینی من
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳
 

دیروز یکی از همکارهای  بابام که سنش به من بیشتر میخوره بهم زنگ زد و عصری با هم رفتیم بیرون خوشبختانه تعارف کرد و گفت با ماشین اون بریم منم از خدا خواسته ماشین و یه جایی پارک کردم و با همدیگه رفتیم درکه بهم گفت یه جای خوبی بلده و رفتیم رستوران سبز یا همچین اسمی که بعد که وارد رستوران شدم یادم اومد یکبار دیگه همه اومدم اونجا با یه دوست خوب. و تازه کلی هم از محیطش خوشم اومده بود.

کلی حرف زدیم و یکم سفره دلشو واسم باز کرد نمیدونم انتظار داشت شاید منم حرف بزنم ولی هنوز منو نمیشناخت و نمیدونست این دل من چند قفله است و کلیدش گم و گور شده ..

امروز رضا زنگ زد گفت میاد تهران و یک سری کار اداری داره باید یه سر زیرساخت بره و چه میدونم برای تمدید مجوز بره  تنظیم و از این داستانها گفتم بیا با هم میریم من که تو این هفته آخر کلا کاری ندارم و ماشینم که طرح داره میشه همه جا باهاش رفت

قراره  فردا 8 صبح بیدارم کنه که برم دنبالش .حالا ببینم چی پیش میاد

 


 
 
 




WebDarWeb