من از اون آسمون آبی میخوام ........

زندگی بايد کرد
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٤
 

سلام

مدتی بود به اینجا سر نزدم از آخرین پست که زایده یه شب دلتنگیم بود یه مدت گذشته سال ۸۶ برای من سال سفر بود تقریبا از اول سال تا الان ۱ ماه هم تهران نبودم هنوز مدتی نیست اومدم که باز باید برم اواخر این ماه یه سفر سرنوشت انگیز برای من هست که شاید دیگه برگشتی تو کار نباشه نمیدونم چی پیش میاد آخر ماه سفری به لندن و از اونجا به یه جای دور

هنوز نرفته دلم گرفته چه حرف مسخره ای . خب خیلی وقته گرفته . چرا؟ خودمم نمیدونم شاید بخاطر رسم روزگاره خب چه میشه کرد مثل نسیم میاد  و میره اما تا ابد منو گرفتار میکنه.

هفته پیش گرفتار عروسی بودم خب این دفعه برادر کوچیکم دستبکار شد خلاصه عروسی خیلی خوبی بود ایشالله خوشبخت بشوند.

یه مدتی ترانه شادمهر رو با خودم زمزمه میکنم

سبب منم که میشکنم
اما حرفی نمیزنم
اگه هیچکس واسم نمونده
واسه اینه سبب منم
کاش بدونی ماتم دنیا
بی تو فقط گریه میخوام
کی میدونه این حسرتا
چه کرده با روز و شبام
تو زندگیم یه دنیایی
یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری
من یه مردابم
تو دریایی
از این گریه چه میدونی
نه دردمی نه درمونی
به چه امید میخوایی باشی
پیش دردام بمونی
تو زندگیم یه دنیایی
یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری
من یه مردابم


 
 
 




WebDarWeb