من از اون آسمون آبی میخوام ........

بازگشت
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
 

سلام به همه دوستان

نمیدونم هفته خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم هنوزم تو شکه هستم باورم نمیشد.

هنوز هیچکی باورش نمیشه . مگه میشه؟

توی فامیل همیشه زبون زد بود . همیشه خنده روی لباش بود . باورش سخته اون با اون

هیکل و قد همه مارا تنها گذاشت و رفت . واسه خودش شاید خوب شد یهو رفت ولی

داغ رفتنش روی دوش فامیل سنگینی کرده.

توی دوران بچگیم خیلی با هم خاطره داشتیم تقریبا هم سن بودیم حدود یک سال ازم

کوجیکتر بود . یادش بخیر .

میثم جان دلمون برات تنگ میگه . ایشالله هر جا هستی مثل این دنیا خنده رو لبات باشه.

حدودهای ظهر بود که بابام بالاخره یه طوری بهم گفت جریانو . باورش برام سخت بود .

قرار شد که اصفهان اون به خاک بسپارند . واسه همین فرداش همه به سمت اصفهان

حرکت کردیم . فردای اون روز هم مراسم خاک سپاریش بود .

روز یک شنبه مراسم ختمش توی مسجد حر تو خیابان عسگریه برگزار شد . بیچاره

برادر کوچیکش خدا صبرش بده

حالم بدجور ریخته بود به هم نزدیک های شب بود که کارم به درمانگاه کشید نمیدونم

چم بود دکتر گفت ویروسه ! ولی چرت میگفت فکر کنم مسموم شده بودم . نمیدونم

حدود یک شب بود که خوابم برد و دم ظهر که بلند شدم دیدم باید به سمت تهران حرکت

کنیم.

توی راه نزدیک های کاشان بودم که موبایلم زنگ خورد و یکی از دوستام که تو دفتر هواپیمایی کار میکنه بهم گفت که بلیطم واسه ٨ شب اوکی شده .

وسط راه  خودمو به فرودگاه رسوندم و کارت پرواز و گرفتم و بعد به سمت خونه حرکت

کردم. نمیدونم چطوری چیزامو جمع و جور کردم ولی خوشبختانه خیابان ها چون روز

تعطیل بود خیلی خلوت بود و تونستم به موقع خودمو برسونم فرودگاه دوباره و سوار

هواپیما بشم.

خیلی خورده کاری هنوز مونده بود انجام بدم ولی خب اینم قسمت ما بود که اینطوری

 برگردیم

 

 


 
 
 




WebDarWeb