من از اون آسمون آبی میخوام ........

همین حالا
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
 

سلام

خب روزها تند تر از اونکه فکرشو بکنی میگذره اما واسه من که تقریبا یه مدلیه

اکثر شب ها تا خورشید طلوع کنه بیدارم و ظهر هم ١٢ از خواب پامیشم و هنوز دست و صورت را نشسته با موبایل یه نگاهی به میل و وضعیت کارهام میکنم و بعد از مرور سریع خبر ها و فیس بوک درواقع بوت میشم :)

پریشب با یکی از قدیمیترین خواننده های وبلاگم بعد از مدت ها قرار گذاشتم و مارا شرمنده کرد فارغ از شام بسیار عالی لحظات خوبی باهاش داشتم به سلامتی چند روز دیگه هم عقدشه و براش آرزوی شادی و خوشبختی کردم.

خیلی ناراحتم که دیگه مثل قبل نمیتونم باهاش اونطوری راحت صحبت کنم . هرچند خودش دوست نداشت ولی واقعا یه سنگ صبور و یه دوست واقعی برام بود نزدیک تر از خانواده ام از جزئیات زندگیم خبر داشت و دلسوزانه راهنماییم میکرد . از الان دلم واسش تنگ میشه اما واقعا خوشحالم که بالاخره اون نیمه گمشده اش رو پیدا کرد و با هزار امید میره به سمت خوشبختی.

فردا روز والنتاین هست جالبه این روز داخل ایران شاید به جرات بگم مهم تر و پررنگ تره و همه به تکاپو افتادن :)

خوبه فردا یه خبرایی هست و منم میرم ببینم چه خبر میشه به هر حال بهتر از خونه موندن هست :)

کمتر از یه هفته دیگه باید بار و بندیل و جمع کنم و واسه برگشتن آماده بشم . از الان دلم داره تنگ میشه واسه همه . مخصوصا واسه خواهرم فکر کنم نباشم.

تا بعد


 
 
 




WebDarWeb