من از اون آسمون آبی میخوام ........

یک شب تنهایی من
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
 

 

چند وقتیه کارام سبک شده و دیگه با خستگی به خواب نمیرم . یعنی یجورایی اصلا خواب به چشمام نمیاد .

دلیلشو میدونم اما درمانشو نه اما فکر کنم چارش مثل همیشه تمرکز به کار باشه یه کارهای جدیدی  تو سرم هست و باید رو اجراش بیشتر وقت بزارم

فردا روز آخر سال هست و همه اینجا پر از شادی و شوره . مردم هم مشغول خرید تو فروشگاه ها و پاساژ ها هستند . انصافا هم قیمت ها خیلی خوبه بعضی جاها تا ٨٠ درصد تخفیف زدن .

یکی دورزه مهمون برام اومده دوستم پژمان با دوست دخترش و خواهرش اومده و چند روزی باهاشون اینورو اونور میرفتم البته بیشتر خرید بود تا تفریح ولی خب همینه دیگه

فردا شب بچه ها بر میگردن ایران منم فکر کنم شاید ٢ هفته دیگه بیام ایران هنوز مطمئن نیستم ولی خیلی خسته ام و نیاز دارم یه مدت خارج از کار و تنهایی یکمی با خانواده ام باشم.

*******************

خدایا

دلم باز امشب گرفته

بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را

خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا

بیا پشت آن پنجره

که وا می شود رو به سوی دلم

بیا پرده ها را کناری بزن

که نورت بتابد به روی دلم

خدایا

کمک کن که من نردبانی بسازم

و با آن بیایم به شهر فرشته

همان شهر دوری که بر سر در آن

کسی اسم رمز شما را نوشته

خدایا

کمک کن که پروانه ی شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش مبادا بمیرد

خدایا

دلم را که هر شب نفس میکشد در هوایت

اگر چه امشب گرفته

شبی می فرستم برایت

خدایا

دعاهایم را که امشب برایت با دستانم نوشتم

تو با آن دستان بزرگت

پذیرا باش امشب

 


 
 
 




WebDarWeb