من از اون آسمون آبی میخوام ........

ازدواج بدون عشق
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤
 

چند روز پیش با یکی از دوستای خیلی قدیمیم بطور کاملا اتفاقی برخورد کردم خیلی عجیب بود اینور دنیا یکی رو ببینی و... بگذریم....

با هم رفتیم یه کافی شاپ نمیدونم خیلی حرفها زدیم . فهمیدم ازدواج کرده و خدا بهمش یه بچه داده از من یکمی کوچیکتر بود نمیدونم چیشد با اینکه با هم اونطوری قاطی هم نبودیم .شروع کرد به درد دل کردن یادمه همون 7 -8 سال پیش با یکی دوست بود که ازش خیلی بزرگتر بود و اونطور که میگفت خیلی خیلی هم به هم وابسته بودن و همدیگر رو دوست داشتن اما شاید همین اختلاف سنی و شرایط دیگه باعث شد تو شرایطی که میگفت خودشو برای ازدواج با اون آماده کرده بود دوستش یه روز بهش گفت واسش خواستگار اومده و بهش حلقه که تو دستش بود رو نشون داد . وقتی داشت تعریف میکرد هنوز میشد ناراحتی رو تو چشماش دید. گفت همین شد که علی ظرف یک هفته ازدواج کرد با یکی از اقوامشون و چند سالی از اون جریان گذشت . واسم گفت که از فکر کردن بهش دست بر نمیداشت فقط میدونست که دیگه ایران نیست .

 برام گفت هنوز باور نمیکنه وقتی داشت با بچه اش توی یکی از خیابون های مادرید راه میرفت همون دختر و به عبارتی عشق زندگیش از اونور خیابون رد شد واسم گفت شکه شده بودم و خودمو بهش رسوندم اونم همینطور وقتی منو دید خشکش زد  تلفن همدیگه رو گرفتن و از هم خداحافظی کردن .

علی دوستم خیلی بچه سالمیه  و اهل هیچ نو خلافی نیست اینو گفتم که بهتر بشناسینش برام گفت که همون روز بهش زنگ زد و باهاش یه جا قرار گذاشت و از همدیگه گفتن فهمید که زندگی خوبی نداره و اصلا از ازدواجش راضی نیست و داره از شوهرش جدا میشه.

 اینجور که میگفت با اینکه 9 سال از علی بزرگتر بود ولی هنوز خیلی جوان و شاداب بود.

علی اون شب خیلی باهام حرف زد . میگفت مهدی میدونم با اون به هیچ جایی نمیرسم زنم رو هم دوست دارم و زندگیم رو بچه ام رو اما چیکار کنم نمیتونم از فکر کردن به اون دست بردارم.

خیلی باهاش حرف زدم یکم از زندگی خودم بهش گفتم ولی نمیدونم چقدر حرفام پیشش خریدار داشت . تازه بهم گفت زنش هم یکم بو برده یه سری اس ام اس هایی که زده رو دیده و جنجال راه انداخته منم بهش گفتم کارت اشتباهه درسته الان در همین حد اسم ام اس و چت تو یاهو و تلفنه اما خب این شروعش هست والا از مادرید تا کلن 2 ساعت پروازه و ممکنه بری پیشش

 

امشب با خودم خلوت کردم و گفتم شاید من یکم با علی فرق داشته باشم یکم قوی تر باشم و بتونم احساست خودمو کنترل کنم اما یه درس گرفتم که فقط و فقط وقتی ازدواج میکنم که بتونم دوباره عاشق بشم . و اگه اون اتفاق نیافته همیشه ممکنه سرنوشت علی برام تکرار بشه

  •  

 
 
 




WebDarWeb