من از اون آسمون آبی میخوام ........

ادامه سفر ایران
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥
 

دو سه روزی هست که الان اومدم ایران البته بهتر بگم تهران و خونه ! چون فعلا همش دید و بازدید فک و فامیل بودم یا اونها اومدن دیروز داداشم اومد دنبالم و بردم خونشون خلاصه کلی با بچه اش بازی کردم دلم واسش یه ذره شده امروز هم با داداشم و خانمش و خواهرش و نامزدش رفتیم سمت یه جایی به اسم ورقان تو مایه جاده چالوس بود یه باغی بود رفتیم اونجا و یه چهار پنج ساعتی اونجا بودیم خیلی خوش گذشت مخصوصا یه جوجه حسابی هم راه انداختیم و کلی هم قلیون کشیدیم

نمیدونم بخاطر دود قلیون بود یا شاید کباب که سر درد بدی گرفتم معمولا سابقه نداره سر درد بگیرم یکم کلافه شدم همیشه هم این مواقع از زمین و آسمون میباره موبایلم هم از بس باهاش تو اینترنت بودم باطریش دخلش اومده بود یکی از دوستان زنگ زد و گفتم بهش باطری ندارم و ازش خداحافظی کردم و موبایلو گذاشتم توی شارژ درست همونجا که آروین خوابیده بود یه ۵ دقیقه نگذشته بود که موبایلم زنگ خورد و آروین از خواب پرید . باز اون دوست محترم ما بود و حسابی کلافم کرد.

بعضی وقتها بعضی دوستان کارهایی میکنند که آدم یاد دوستی خاله خرسه میوفته .

از این ها بگذریم امروز خیلی بهم خوش گذشت خیلی وقت بود که تو اینجور جاده ها نبودم جاده های باریک که هی پیچ میخوره و میره بالا ( جاده های شبیه جاده چالوس ) منو یاد سال ٨٠ انداخت که اولین بار با اولین ماشینم رفتم تو جاده چالوس . یادم میاد اولین باری بود که تو اون جاده رانندگی میکردم و یکمی ناشی بودم و تو پیچ زیادی فرمونو چرخوندمو ماشین چرخید رفت ساف چسبید به کوه . توی مسیر که برمیگشتیم خاطراتم واسم زنده میشد و مثل همیشه از اونها لذت میبردم 

فکر کنم باید یه مسکن بخورم هرچند هیچ وقت از مسکن استفاده نمیکنم اما بدجور سرم درد گرفته خب فکر کنم امشب باید زودتر بخوابم

تا بعد

 


 
 
 




WebDarWeb