من از اون آسمون آبی میخوام ........

عشق
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
 
یک داستان واقعی به نقل از "سروش صحت" بازیگر ، نویسنده و کارگردان توانمند ایران....حتما بخونین....:(

صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد.
در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.
راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام.

ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت
بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند.
یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.»
دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.
چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛
«ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد.

دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم.
به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود،
پرسیدم «حالتون خوبه؟» گفت «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.
چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید
خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند.

راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است.

از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست. پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»

 
 
love
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٩
 

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم. او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد. از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو گفت:عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد گفت:عشق آسودگیست٫خیال است...خیالی خوش گفت:ماندن است . فرو رفتن در خود است گفت:خواستن و تملک است٫گرفتن است گفت: عشق سادست٫همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشقهای زود٫عشقهای ساده اینجایی و عشقهای نزدیک و لحظه ای گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی گفتم:عشق یک ماجراست٫ماجرایی که باید آن را بسازی گفتم:عشق درد است دردتولدی نو. عشق تولد است به دست خویشتن گفتم:عشق رفتن است عبور است٫نبودن است گفتم:عشق جستجوست٫نرسیدن است٫نداشتن و بخشیدن است گفتم:عشق درد است٫دیر است و سخت است گفتم:عشق زیستن است از نوعی دیگر به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام گفتم عشق راز است . راز بین من و توست ٫ بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد . مگر به مرگ


 
 
عشق واقعی
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

اگه می خواهی بفهمی طرف واقعا عاشقته

 

فقط بپرس ازش چرا منو دوست داری ؟؟

 

اگه فکر کرد و گفت .... نمیدونم  بدون عاشق واقعیست

هر جواب غیر از این بهت داد بدون فقط یک علت عادتی براش ...........

عشق علت و دلیل نداره

 


 
 
زندگی
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٢
 

سلام به دوستای خوبم

 

تو چند ماه گذشته تقریبا خیلی خیلی کم به اینجا سر زدم الان دو روزه ایرانم و وقت آزادم بیشتر شده و دلم برای اینجا تنگ شده بود.

خیلی کار سرم ریخته یه چند تا کار جدید شروع کردم و برای همین حتی به فیس بوک و مسنجر ها هم کمتر میام. چند وقت دیگه هم دانشگاهم شروع میشه نمیدونم دیگه حوصله درس و این چزهارا ندارم اما خب باید تنبلی رو بزارم کنار . خدارو شکر که ساعت کلاس ها دست خودمه و میتونم به کارم هم برسم.

امروز یکی از دوستانم رو فیس بوک خبر عروسی خواهرشو برام زده بود . براش دعا میکنم و آرزوی خوشبختی میکنم . انشالله کسی رو که انتخاب کرده اونو خوشبخت کنه.

خب این دفعه که اومدم همه در تدارک جشن عقد خواهر کوجیکه من هستن و کمتر بهم بابت ازدواح گیر میدن .

 

خب تا بعد

مهدی 1 ژولای ایران


 
 
 




WebDarWeb