من از اون آسمون آبی میخوام ........

زدن به جاده
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱
 

دیشب بود که بعد از مدتها به وبلاگم سر زدم و یه پست توش نوشتم تو حال و هوای خودم بودم که مهدی دوستم زنگ زد وقتی فهمید ایرانم گفت میاد دنبالم بریم بیرون .

نیم ساعتی طول کشید تا رسید دم خونه و گفت بریم سمت جاده چالوس منم خاطره 3 ماه پیش که باهاش رفتم شمال هنوز جلوی چشمام بود و نه نگفتم .

امیر هم با مهدی بود . امیر ارج+ ینی یکی از شاعر های مطرح ایران هست و حدود 80 درصد شعر های محسن چاووشی را سروده خیلی پسر خونگرمی بود . سد رو رد کردیم و یه جا نگه داشتیم و بساط قلیون و ردیف کردند و منم یکی دوتا پک زدم .

دلم گرفته بود و فکر کنم بچه ها فهمیده بودند بساط شعر براه شد و امیر چند تا شعر جدید که برای یه خواننده جدید سروده بود را دکلمه میکرد . وقتی رسید به ترانه های سنتوری ناخداگاه بدجور قات زده بودم.بچه ها  رو موبایل ترانه های محسن رو میگذاشتن و باهاش همخونی میکردیم .

امیر خیلی دل بزرگی داشت  میشد فهمید که خیلی از این شعرها از وحودش اومده

یه کار برای خواننده ای به نام شهاب رمضان داده  بود و ترانه اش بدجور منو هوایی کرد . یه سیدی شو هم بهم هدیه داد .

اینم ترانه  تراک سوم آلبوم رمانتیک از شهاب رمضان

هنوز عاشقتم

نه واست دلتنگم  نه ازت دلگیرم
تک وتنها دارم از غمت می میرم
من که خواستم به چشات عشقمو هدیه کنم
دارم از پا در می ام تا بهت تکیه کنم
من که می گم دوست دارم
هر شب و روز عاشقتم
دیوونگی نکن بیا
من که هنوز عاشقتم
حیف لحظه هائی پای چشمات سر شد
دل من تنها بود بی تو تنها تر شد
بر تو آینه ببین از خودت چی ساختی
بگو به چه قیمتی عشقو دور انداختی

 

حدود 5 بود برگشتیم خونه  و نمیدونم چطور شد چشمام بسته شد. حدود ظهر خواهرم اصرار کرد که خیلی وقته پیشش نرفتم و این شد که راهی اصفهان شدم الان چند ساعتی هست که  رسیدم .شهر بدجور سوت و کوره  انگار زاینده رود هم دلش گرفته و خشک شده .

اینم یه ترانه دیگه از سروده های  امیر که دیوونم کرده.

 

تو رو هر روز می‌بینم با اینکه رفتی از پیشم

من دیوونه بی چشمات دارم دیوونه تر میشم 

هنوز امیدوارم که تو برگردی به این خونه

به شوق دیدنت خونه تا برگردی چراغونه

صدات کردم که برگردی همه گفتن که دیوونه ست

آره دیوونه بودم که هنوز عکست تو این خونه ست

چراغ خونه خاموشه تموم شهر تاریکه

منو باش فکر میکردم ته قصه رمانتیکه

دیگه این آخر قصه ست محاله دیگه برگردی

فقط ای کاش میگفتی چرا تنها ... سفر کردی

صدات کردم که برگردی همه گفتن که دیوونه ست

آره دیوونه بودم که هنوز عکست تو این خونه ست

چراغ خونه خاموشه تموم شهر تاریکه

منو باش فکر میکردم ته قصه رمانتیکه 

دانلود

 

اگه مثل من از ترانه هاش خوشتون میاد به وبلاگش سر بزنید

http://www.arjeini.ir/weblog

 

مهدی 23 آگوست اصفهان ساعت 2 صبح


 
 
عاشقم
نویسنده : مهدی - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
 

بابت دیرکرد ازتون پوزش میخوام . ولی خب ظاهرا هر وقت به ایران میام به اینجا سر میزنم.

این نوشته نمیدونم چطوری بنویسم بیشتر از 20 بار پاکش کردم. شاید خیلی چیزهارا نباید گفت  و توی دل خودت باید نگه داری.

فقط یه جمله             که خیلی دلم تنگه .....

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم!!

 

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری دوستت ندارد

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او تو را دوست دارد

به رسم وآیین زندگی به هم نمی رسید

واین رنج است

زندگی یعنی این

دکتر شریعتی


 
 
بی ریاترین بیان عشق
نویسنده : مهدی - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
 

نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


 
 
 




WebDarWeb