من از اون آسمون آبی میخوام ........

زنانی که از قار قار گذشتند
نویسنده : مهدی - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥
 

تصور کنید - دور از جان - به عنوان نوزادی ناخواسته، در روستایی فقیرنشین در دامن مادری نوجوان که به حرفه­ی مستخدمی اشتغال دارد چشم به جهان بگشایید، بدون آن که
کسی پدرانه آن دور و بر مراقبتان باشد.

 
تصور کنید برای اولین بار در نه سالگی مورد تجـاوز قرار گیرید و بالاخره تجاوزهای مکرر این و آن، که یکی از آن­ها دوست مادرتان باشد شما را در چهارده سالگی حامله کند.
 
 تصور کنید بچه­تان که در طول نه ماه خیلی دوستش داشتید، مرده به دنیا آید.
 
تصور کنید مادرتان – همان مادر نوجوان که اکنون جوان شده  است - بخواهد شما را به کانون اصلاح و تربیت بسپارد تا از شرتان خلاص شود، اما استثنائاً شانس بیاورید که ظرفیت کانون تکمیل باشد. پس شما را نزد مرد غریبه ای بفرستند که این بابای توست و شما مجبور باشید او را پدر خود دانسته و در خانه­اش زندگی کنید …
حالا تصور کنید در این هاگیر و واگیر، سیاه­پوست هم باشید …

تصور کنید بیش از چهار دهه از آن روزگاران گذشته باشد. فکر می­کنید چه بر سرتان
آمده باشد؟
اگر بگویم شما الان یکی از محبوب­ترین زنان دنیا شده­اید، بزرگ ترین نیکوکار تاریخ آمریکا، ثروتمندترین امریکایی/افریقایی قرن بیستم و تنها بیلیونر سیاه ­پوست شاخ درنمی­آورید؟

بله … این داستان کودکی اپرا وینفری بود . آن آقا – آقای پدر – با انضباط و سخت­گیری، اپرای رنجور و غمگین را به زندگی بازگرداند، تشویقش کرد که بهترین باشد.
مثلاً وادارش می­کرد هفته­ای یک کتاب بخواند و مطلبی در مورد آن بنویسد. زحمات هردوی­شان نتیجه داد. اپرا  استعدادهایش را پیدا کرد.در هفده سالگی مجری رادیوی محلی­شان شد. برای ادامه­ی این شغل مجبور شد دانشگاه برود و درس هنرهای نمایشی و ارتباط کلامی بخواند. کم کم کشف و کشف­تر شد . درهمان سال اول تحصیل در دانشگاه، دو جایزه برای دو نمایش به او تعلق گرفت.
 
 پس از پایان تحصیل گوینده اخبار تلوزیون شد.
کمی بعد علاوه بر گزارشگری و گویندگی به اجرای یک برنامه تلوزیونی موفق پرداخت.
آنقدر موفق که شهرتی به هم زد و برای اجرای یک برنامه صبحگاهی‌ دعوت به کار شد؛برنامه­ای که در ظرف کمتر از یک سال به پرطرفدار ترین برنامه‌ها تبدیل شد و بالاخره با گسترش  آن در سپتامبر ۱۹۸۵ به “شوی اپرا وینفری” تغییر نام داد که بی­گمان معرف
حضورتان هست.

معمولاً آدم­ها وقتی آزار ببینند و روح­شان زخمی شود، بدجنس می­شوند، شاید چون ناخودآگاه درصدد انتقام از زمین و زمان برمی­آیند. حداقلش این است که رفتارهای نامربوطی می­کنند که دیگران را ناشاد و خودشان را ناشادتر می­کند. اما اپرا برای
التیام درد خاطرات دوران کودکی به کار و خیریه رو می­آورد: پایگاه اطلاعاتی از محکومان آزارهای جنسی کودکان را درست می­کند، با پخش برنامه­ی باشگاه کتاب­خوانان از نویسندگان معاصر حمایت می­کند، میلیون­ها دلار صرف ساختن خانه و مدرسه برای ندارها می­کند، هنرپیشه می­شود و تا مرز اسکار گرفتن می­رود، مجله منتشر می­کند و …
خودش می­گوید زمانی هدفم روحیه دادن به مردم بود، اکنون “ماموریتم ‌این است که زندگی دیگران را دگرگون کنم و به انها کمک کنم تا خودشان را جور دیگر ببینند و برای انها شادی و رضایت خاطر به ارمغان بیاورم.”


خیلی خوب است آدم همینجور که مواظب است خودش در چمبره­ی قار و قار خفه نشود، دست دیگران را هم بگیرد و ببرد به آن سوی کویرهای وحشت …

 
 
گذشت دیگر آن زمان
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۳
 

*

 

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم


 
حالا یک بار از شهر می رویم

 

یک بار از دیار

 

یک بار از یاد

 

یک بار از دل

 

و یک بار از دست

 

 

*


 
 
بی تابی
نویسنده : مهدی - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
 

 

چند روزی است که به شهرم برگشتم خیلی خوشحالم بالاخره بعد از چند سال قسمت شد با دوست خوبم محمد مهدی یک مسافرت  شمال بریم. شب قبل از اینکه به سمت شمال حرکت کنیم با یکی از دوستاش آشنا شدم که شعر های اونو در ترانه های محسن چاوششی شنیده بودم . و ازشون لذت میبردم . یکی از شعرهایش که مجوز انتشار نداشت را خیلی دوست داشتم و اونو اینجا مینویسم.

 

من که خوابم نمی‌برد ، خواب و  راحتم راگرفته بی‌تابی

عشق من! نیمه‌های شب شده و  تو در آغوش همسرت خوابی

ازتوعمری گذشته اما من  باخودم فکر می‌کنم که هنوز

تو همان دختر جوان هستی  با همان گونه‌های سرخابی

                           

فرض کن این اتاق پیش من است  وهمین تخت با من خوشبخت

فرض کن این لباس خواب سفید   فرض کن این ملافه‌ی آبی

اتفاقا شبی رباط‌کریم*  زیر باران من خراب شود

اتفاقا تو هم پس از باران  اثری از خودت نمی‌یابی

پرده را می‌زنم کنار ، امشب  از شب پیش هم سیاه‌تر است

فرض کن اتفاقا امشب هم  نیستی و به من نمی‌تابی

                           

پس کجا رفته آن دو چشم قشنگ؟  آن دو تا چشم کوچک دلتنگ

کو دل تنگ کوچکت؟کو آن  صورت مهربان مهتابی؟

در کنارت کسی‌که می‌خوابد  گونه‌ات را چگونه می‌بوسد؟

آه... او را چگونه می‌بوسی؟!  در کنارش چگونه می‌خوابی؟!

                           

باز هم قرص دیگری خوردم   بلکه مُردم، دل از تو هم کندم

و خودم را به‌سختی آکندم   به همین خوابهای مردابی

                           

... نتوانستم از تو دل بکنم  شب فردا به یادت افتادم

ساعتم را که کوک می‌کردم  فکر کردم کنار من خوابی

 

شعر از حسین صفا


 
 
ماجرایی تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تٌن صدا
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
 

  استادى از شاگردانش پرسید:

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

 شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

  سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

 سپس استاد پرسید:

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش

این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت می توانی حس کنی اینجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

 


 
 
 




WebDarWeb