من از اون آسمون آبی میخوام ........

تبریک
نویسنده : مهدی - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 

سلام

امروز یکی از بهترین روزهای زندگی منه صبح لحظه که مدونا اسم فیلم "جدای نادر از سیمین " را بعنوان بهترین فیلم خارجی صدا زد  بغض من ترکید و اشک خوشحالی صورتم را پر کرد واقعا از تمام وجودم خوشحالم و مثل بقیه ایرانیها به اون افتخار میکنم

 

مهدی 16 ژانویه

تهران


 
 
جاده زندگی
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
ادامه ماجرا
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
کمی خرافات
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

سلام

دیروز حدود 5 و نیم بود که رفتم دنبالش اولش یکمی تو اصفهان گم شدم یجورایی انگار دیگه بلد نبودم شهرو اونم چون اصفهانی نیست شهرو خوب بلد نیست البته خودش میگفت زیاد اهل بیرون رفتن نیست و از این حرفها (؟)

با هم رفتیم سمت مرداویج یه کافی شاپ بلد بود خیلی خیلی کوچیک بود بزور من توش جا شدم یکمی حرف زدیم بیشتر اون سوال میکرد راجع به خیلی چیزها و از این شاخه به اون شاخه زیاد میپردیم کمتر شد نتیجه گیری بکنیم بیشتر تو حرف همدیگه میامدیم و از این جهت زیاد مشکلی نبود با هم کنار میامدیم .

بعد میدونست دلم میخواد برم کنار زاینده رود برای همین گفت بریم سمت رودخونه البته چه رودخونه ای ! به مرداب بیشتر شبیه بود سمت ابشار یه جایی هست که برای  پیست دوچرخه سواری درست کردند کمی با هم راه رفتیم و دوربینم و از ماشین در آوردم و کلی عکس گرفتم البته یه چند تایی هم از اون عکس گرفتم .

بعد هم با هم  یه رستوران خوبی که با رضا شب قبلش رفته بودم  رفتیم و کمی حرف زدیم قرار بود 9 و نیم خونه باشه اخه باباش آخرشه ! خدا بداد من برسه ! ظاهرا هم فقط مامانش در جریان بوده خلاصه چون گرم حرف شدیم ساعتو یادمون رفت و حدود 10 ربع رسیدیم خونشون و ازش خداحافظی کردم

دیشب هم حدود 2-3 ساعتی تلفنی باهاش حرف زدم نمیدونم چی گفتم یا اون گفت کلا همه چی سریع پیش میره

نتیجه گیری :!

هنوز نمیدونم چه جور دختریه ولی به نظرم یه خردادیه واقعیه ! یعنی دارای چندین شخصیت که شناخت اون به این سادگی ها نیست آدم خرافاتی نیستم ولی خیلی سخته ظاهرا که یه فروردینی با یه خردادی بتونه با هم زیر یه سقف بی مشکل زندگی کنن ! :)

پاورقی :

خب یه دوست یا یه بهتر بگم یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ توی کامنت یجورایی بهم توهین کرد و ظرفیت خودش رو نشون داد.

برای همین بقیه مطالب این وبلاگ را برای کسانی که دوست واقعی هستن و دلسوز نه دشمن با کلمه عبور مینویسم که میتونند اونو ازم توسط میل یا روش های دیگه درخواست کنند


 
 
دست خودم نیست
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
 

دست خودم نیست دلم پیش تو زندونی شده
صورتم از غصه دوری تو بارونی شده


کاسه صبرم شده لبریزو تحمل ندارم
این دل عاشقرو بدون تو پریشون بزارم


دست خودم نیست دلم خیییییییییییلی برات تنگ شده
لاله سرخ دل من بی تو چه بی رنگ شده


جسم من اینجاست ولی جونو دلم پیش تو
شمعیو پروانه من مونده تو آتیش تو


عاشقتم آره ولی قدرت گفتن ندارم
این همه احساسو چطور من به زبونم بیارم


کاشکی خودت عاشقیو عشقو تو چشمام بخونی
کارمو آسون کنیو راز دلمرو بدونی


دست خودم نیست دلم اینجوری آشفته شده

رازشو پنهون که کنه قصه ناگفته شده


پس اگه این شعرو نگم راز من افشا نمیشه

این من گمگشته من یکدفه پیدا نمیشه

 


http://www.youtube.com/watch?v=DiZAWt7xWxw

 

خب این ترانه را خیلی وقت بود  داشتم ولی نمیدونستم خواننده اش کیه چون میخواستم بزارم رو نت مجبور شدم یه کلیپش کنم .

اگه خواننده اش را میدونید تو کامنت ها اسمشو بهم بگید .


 
 
آینده
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
 

چند وقتیه بدجور گیج میزنم یعنی دیگه نمیدونم جیکار باید بکنم آنقدر همه باهام نیشستن حرف زدن دیگه خسته شدم . مجبور شدم تسلیم شم !

جالبیش اینه الکی الکی رفتم جلو ولی نمیدونم چیشد ازش خوشم اومده ! فکرشو نمیکردم  گفتم اینم میرم جلو و یه چیزی توش پیدا میشه خود بخود کنسل میشه و به اندازه کافی زمان پیدا میکنم که جیم بزنم و برم ! اما عجیبیش اینه از دقیقه اولی که باهاش بیرون رفتم بدجور یه حس قدیمی توم زنده شد ! هنوزم نمیدونم چمه ! خیلی وقته این حسو نداشتم تقریبا فراموشش کردم ولی خیلی زوده برای قضاوت شاید فقط یه نسیم باشه و زودگذر اما فعلا که تو دل من طوفانی به پا شده

یه دوستی هم بدون اینکه متوجه بشه  خیلی کمکم کرد که بتونم به جلو فکر کنم هر چند میدونستم ولی مطمئنم کرد.

همه چی خیلی خطرناکه مثل انبار باروت و جرقه میمونه که منو ببره سر سفره عقد ! خانواده من خیلی از اونها خوششون میاد از طرفی هم خانواده اون از من و بقیه خوششون میاد . امیدم به خود دختره بود که گفتم چون شناختی رو من نداره شاید مثل من مردد باشه  اونم ظاهرا نمیدونم از چی من خوشش اومده که رضایتشو مستقیم و غیر مستقیم نشون داده!  فقط مونده خودم و خودم ! از بس به ازدواج فکر نکردم برام کمی عجیب شده نمیدونم یکمی گیج میزنم!

با وجودی که سر در هوام اما جرقه های حسی رو تو وجودم احساس میکنم .

 

مهدی

اصفهان

ژانویه 2012


 
 
تقصیر هیچکسی نبود
نویسنده : مهدی - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 
هرکی اومد تو زندگیم                   می بردمش تا آسمون

امروز می شد رفیق ِ راه،                  فردا واسه ام بلای جون

همیشه قلب عاشق و                     بدست هرکسی سپرد

نمی دونم بد می آورد،                      یا چوبه سادگیشو خورد

هرچی که به سرم اومد،                    تقصیر هیچ کسی نبود

هرچی که بو د پای خودم،                     تو قصه هام کسی نبود

هیچ کسی عاشقم نشد،                     هیچ کی سراغم نیومد

جواب کار خودمه،                                هرچی بلا سرم اومد

تقصیر هیچ کسی نبود،                       هرچی که بود به پای من

فقط تو بعد از این نیا                      ، میونه لحظه های من

رفاقتت ماله خودت،                           منت نزار رو سر من

این قصه ها تموم شده،                     دیگه نیا دورو برم

 


 
 
به آدمها اعتباری نیست
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 

این روزها دلتنگی میکنم برای کسی که نمیدانم کیست

این روزها به دنبال یک  منجی ام برای این زندگی

و شعر فروغ را بیاد می آورم

 

" نام نجات دهنده ات را از آینه بپرس"

 

آری به آدمها اعتباری نیست

 


 
 
عشق و ازدواج
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
 

شاگردی از استادش پرسید فرق عشق و ازدواج در چیست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد


داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت...

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج .

 


 
 
اثبات عشق
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
 

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.
تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا می ریم.

 

و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز.
مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.
دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...
نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...
 
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!
نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.
برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.
درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشته بودم:
علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.
می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه
باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...
توی دادگاه منتظرتم... امضا؛ مهناز.

 
 
 




WebDarWeb