من از اون آسمون آبی میخوام ........

یه شعر قشنگ
نویسنده : مهدی - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۸
 

خداوندا !! اگر روزی بشر گردی

... زحال ما خبر گردی

 ... پشیمان می شوی از قصه خلقت ...

 از این بودن، از این بدعت ...

خداوندا !! تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است .

.. چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است


 
 
ازدواج بدون عشق
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤
 

چند روز پیش با یکی از دوستای خیلی قدیمیم بطور کاملا اتفاقی برخورد کردم خیلی عجیب بود اینور دنیا یکی رو ببینی و... بگذریم....

با هم رفتیم یه کافی شاپ نمیدونم خیلی حرفها زدیم . فهمیدم ازدواج کرده و خدا بهمش یه بچه داده از من یکمی کوچیکتر بود نمیدونم چیشد با اینکه با هم اونطوری قاطی هم نبودیم .شروع کرد به درد دل کردن یادمه همون 7 -8 سال پیش با یکی دوست بود که ازش خیلی بزرگتر بود و اونطور که میگفت خیلی خیلی هم به هم وابسته بودن و همدیگر رو دوست داشتن اما شاید همین اختلاف سنی و شرایط دیگه باعث شد تو شرایطی که میگفت خودشو برای ازدواج با اون آماده کرده بود دوستش یه روز بهش گفت واسش خواستگار اومده و بهش حلقه که تو دستش بود رو نشون داد . وقتی داشت تعریف میکرد هنوز میشد ناراحتی رو تو چشماش دید. گفت همین شد که علی ظرف یک هفته ازدواج کرد با یکی از اقوامشون و چند سالی از اون جریان گذشت . واسم گفت که از فکر کردن بهش دست بر نمیداشت فقط میدونست که دیگه ایران نیست .

 برام گفت هنوز باور نمیکنه وقتی داشت با بچه اش توی یکی از خیابون های مادرید راه میرفت همون دختر و به عبارتی عشق زندگیش از اونور خیابون رد شد واسم گفت شکه شده بودم و خودمو بهش رسوندم اونم همینطور وقتی منو دید خشکش زد  تلفن همدیگه رو گرفتن و از هم خداحافظی کردن .

علی دوستم خیلی بچه سالمیه  و اهل هیچ نو خلافی نیست اینو گفتم که بهتر بشناسینش برام گفت که همون روز بهش زنگ زد و باهاش یه جا قرار گذاشت و از همدیگه گفتن فهمید که زندگی خوبی نداره و اصلا از ازدواجش راضی نیست و داره از شوهرش جدا میشه.

 اینجور که میگفت با اینکه 9 سال از علی بزرگتر بود ولی هنوز خیلی جوان و شاداب بود.

علی اون شب خیلی باهام حرف زد . میگفت مهدی میدونم با اون به هیچ جایی نمیرسم زنم رو هم دوست دارم و زندگیم رو بچه ام رو اما چیکار کنم نمیتونم از فکر کردن به اون دست بردارم.

خیلی باهاش حرف زدم یکم از زندگی خودم بهش گفتم ولی نمیدونم چقدر حرفام پیشش خریدار داشت . تازه بهم گفت زنش هم یکم بو برده یه سری اس ام اس هایی که زده رو دیده و جنجال راه انداخته منم بهش گفتم کارت اشتباهه درسته الان در همین حد اسم ام اس و چت تو یاهو و تلفنه اما خب این شروعش هست والا از مادرید تا کلن 2 ساعت پروازه و ممکنه بری پیشش

 

امشب با خودم خلوت کردم و گفتم شاید من یکم با علی فرق داشته باشم یکم قوی تر باشم و بتونم احساست خودمو کنترل کنم اما یه درس گرفتم که فقط و فقط وقتی ازدواج میکنم که بتونم دوباره عاشق بشم . و اگه اون اتفاق نیافته همیشه ممکنه سرنوشت علی برام تکرار بشه

  •  

 
 
 
نویسنده : مهدی - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢
 

دو کودک داشتن با هم بازی می کردن. دختر کوچولو چند تا تیله داشت و پسر کوچولو چند تا شیرینی

دختره به پسره گفت من تیله هامو بهت میدم ، در عوض تو هم شیرینی هاتو بهم بده. پسره هم قبول کرد

دختره قشنگترین تیله رو یواشکی پیش خودش نگه داشت و بقیه رو به پسره داد

 پسره همونطور که قول داده بود همه شیرینی هاشو به دختره داد

 

اون شب پسر کوچولو راحت خوابید

 اما دختر کوچولو خوابش نمی برد ، چون همش به این فکر می کرد که نکنه پسره هم مثل خودش نارو زده و

همه شیرینی هاشو بهش نداده!؟ 

 

 

نتیجه اخلاقی

اگه توی یه رابطه صد در صد مایه نذاری ، همواره به طرفت هم شک خواهی کرد. این قانون تو هر نوع رابطه ای برقراره

!صد در صد از خودتون مایه بذارین و راحت بخوابین


 
 
سرنوشت- تقدیر و نقش اون در زندگیم
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
 

سرنوشت – تقدیر  شاید معنی کلمه اش رو بدونم اما خیلی وقتها نمیدونم باید چطوری باورش کنم ؟

آیا سهل انگاری ها اشتباهاتمون و یا شایدم موفقیت هامون رو میتونیم به حساب تقدیر و سرنوشت بزاریم؟

آیا میشه گفت خب این برای من نوشته شده بوده؟ من بی تفصیرم ؟

نمیدونم اگه اصلا من وارد مبحث کامپیوتر نمیشدم و همون الکترونیک رو که دوستش هم داشتم ادامه میدادم الان کجا بودم؟

نمیدونم اگه اصلا وارد دنیا شبکه نمیشدم الان حتی فیس بوک هم داشتم ؟ مخصوصا اگه اصلا وارد شبکه شارع نمیشدم و اون شنیطنت های اوایل دوران جوانیم رو نمیکردم دیگه شبکه ای هک نمیشد و خب با مدیر شبکه اش هم اصلا روبرو نمیشدم.

نمیدونم شاید اگه اصلا واسه دانشگاه اصفهان نمیرفتم و تو رشته دیگه تو تهران بودم چی میشد؟ خب اونوقت اصلا با کسی هم خونه نمیشدم و با فامیلهاشون آشنا نمیشدم .

نمیدونم اگه اصلا هیچ وقت عاشق نمیشدم و تو عشقم مات نمیشدم شاید میتونستم عاشق بشم و عاشقانه زندگی کنم

نمیدونم شاید دیگه اگه هر کدوم از اون مسیر ها رو نمی رفتم الان تو ایران بودم . نمیتونم تصور کنم تو کجا بودم و چه موقعیتی داشتم

اما شاید اگه فرصتی میشد میتونستم برگردم به گذشته اگه یه راهی دیگه ای انتخاب میکردم الان زندگیم مسیر دیگه ای داشت

اما میدونید  فکر میکنم هون مسیری که اومدم رو دوباره میامدم شاید یکم مغرورانه به نظر بیاد اما دلیلش اینه حداقل میدونستم چی قراره بشه و آنقدر سوپرایز نمیشدم !

و تازه اینکه سعی میکردم با نگاه به اشتباهاتم راهی رو که اومدم رو بهتر بیام

من معنی تقدیر و سرنوشت رو نمیدونم اما یه چیزی رو فکر کنم بدونم و اونم اینه هر کاری میکنیم خودمون در عواقب اون سهیم هستیم و چه بهتر که زودتر به اشتباهاتون پی ببریم و اگه جبرانش نمیتونیم بکنیم حداقل اونهارا تکرار نکنیم.

شکر خدا مسیر زندگی منهم بعد از ناهمواری های زیاد الان توی مسیر صاف افتاده و نسبت به هم سن و سالهای خودم از نظر مالی و شرایط زندگی تو موقعیت خوبیم و اونم مدیون همون نسخه معروف خودمم که خودمو تو کار غرق کردم که به چیز دیگه ای فکر نکنم .

مهدی

26 اکتبر ( آبان )  


 
 
آگاهی اولین پلۀ دانائی است
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳
 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود

 

در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی میکردند.روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار میآید و مشغول خوردن میشود.از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، میکند و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی میبیند، زبان خر را نیش میزند و تا خر دهان باز میکند او نیز از لای دندانهایش بیرون میپرد.خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد میکرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال میکند. زنبور به کندویشان پناه میبرد.

به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را میپرسد. خر میگوید: زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم. ملکه زنبورها به سربازهایش دستور میدهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها میبرند و طفلکی زنبور شرح میدهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.

ملکه زنبورها وقتی حقیقت را میفهمد، از خر عذر خواهی میکند و میگوید: شما بفرمایید من این زنبور را مجازات میکنم. خر قبول نمیکند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر میکند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر میکند. زنبور با آه و زاری میگوید: قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟

ملکه با تاسف فراوان میگوید: میدانم که مرگ حق تو نیست.

 

اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمیفهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است


 
 
 




WebDarWeb