من از اون آسمون آبی میخوام ........

تو که چشمات خیلی قشنگه
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٩
 

 

 

دیشب شب عجیبی شد برام تا دیروقت پیش مهدی بودم تصادفی یه ترانه را توی لبپتاپش پخش کردم

نمیدونم خیلی به دلم نشست 

اسم خواننده مهرنوش و اسم آهنگ چشمات هست .

 

 

 

تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجیبه
تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجیبه
میدونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید
میدونستی یا نه؟ میدونستی یا نه؟
میدونستی که توی چشمای تو رنگین کمون و میشه دید
میدونستی یا نه؟ میدونستی یا نه؟
میدونستی که نموندی دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی منو تا گریه رسوندی
میدونستی که چشامی همه ی آرزوهامی
میدونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی
تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجیبه
تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجیبه


میدونستی همه ی آرزو هامو واسه ی چشم قشنگ تو پروندم رفتش
میدونستی یا نه؟ میدونستی یا نه؟


میدونستی که جوونیمو واسه چشم عجیب تو سوزوندم رفتش
میدونستی یا نه؟ میدونستی یا نه؟


میدونستی که نموندی دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی منو تا گریه رسوندی


میدونستی که چشامی همه ی آرزوهامی
میدونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی..


 
 
رد پات تو زندگی
نویسنده : مهدی - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
 
مهم نیست کف پات رو شسته باشی یا نه. حتی مهم نیست که کف پات نرمه یا زبر.
 مهم اینه که وقتی پات رو تو زندگیه کسی میزاری و از زندگیش عبور می کنی وقتی که مهلتت تموم شد
و فقط رد پات موند انقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده
پاهاش رو روی رد پات بذاره

 
 
همین حالا
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
 

سلام

خب روزها تند تر از اونکه فکرشو بکنی میگذره اما واسه من که تقریبا یه مدلیه

اکثر شب ها تا خورشید طلوع کنه بیدارم و ظهر هم ١٢ از خواب پامیشم و هنوز دست و صورت را نشسته با موبایل یه نگاهی به میل و وضعیت کارهام میکنم و بعد از مرور سریع خبر ها و فیس بوک درواقع بوت میشم :)

پریشب با یکی از قدیمیترین خواننده های وبلاگم بعد از مدت ها قرار گذاشتم و مارا شرمنده کرد فارغ از شام بسیار عالی لحظات خوبی باهاش داشتم به سلامتی چند روز دیگه هم عقدشه و براش آرزوی شادی و خوشبختی کردم.

خیلی ناراحتم که دیگه مثل قبل نمیتونم باهاش اونطوری راحت صحبت کنم . هرچند خودش دوست نداشت ولی واقعا یه سنگ صبور و یه دوست واقعی برام بود نزدیک تر از خانواده ام از جزئیات زندگیم خبر داشت و دلسوزانه راهنماییم میکرد . از الان دلم واسش تنگ میشه اما واقعا خوشحالم که بالاخره اون نیمه گمشده اش رو پیدا کرد و با هزار امید میره به سمت خوشبختی.

فردا روز والنتاین هست جالبه این روز داخل ایران شاید به جرات بگم مهم تر و پررنگ تره و همه به تکاپو افتادن :)

خوبه فردا یه خبرایی هست و منم میرم ببینم چه خبر میشه به هر حال بهتر از خونه موندن هست :)

کمتر از یه هفته دیگه باید بار و بندیل و جمع کنم و واسه برگشتن آماده بشم . از الان دلم داره تنگ میشه واسه همه . مخصوصا واسه خواهرم فکر کنم نباشم.

تا بعد


 
 
کم کم یاد میگیری
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٠
 

 کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را.. اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر.. و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند. کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.. باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی


 
 
اصفهان
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۸
 

سلام

خواهرم یه روز قبل از اینکه من بیام با فریماه اومده بودند تهران حدودای ظهر بود که براشون بلیط هواپیما گرفتیم و ٢ ساعت قبل از اینکه برن فرودگاه نمیدونم چی شد که کلی اصرار به مامانم که شما خیلی وقته اصفهان نیامدی و از اینه حرفا خلاصه بلیط رو بیخیالش شد و قرار شد ظهر چهارشنبه حرکت کنیم . تا اومدیم بجنبیم شد ۵ بعدالظهر و حدود ٨ و نیم رسیدیم اصفهان .

تو راه خیلی راحت اومدم و یه سی دی فیلم برای فریماه گذاشتم تا خود اصفهان دید و بعد خوابید البته جاده بارونی بود ولی ازش لذت میبردم.

بعد از خوردن شام با علی دامادمون رفتم خونه رضا  مهدی هم اونجا بود علی رفیق نیمه راه شد و رضا با ماشین من اونو رسوند خونه بگذریم تا خود ۶ صبح بیدار بودیم و تو سر هم میزدیم البته رضا ٣ شد خوابید من و مهدی کلی حرف زدیم من هم کلی قهوه و چایی خوردم و اونم کلی سیگار کشید !

حدود ١١ صبح بود که از خواب بلند شدم و رفتم خونه خواهرم بعد از کلی سختی بزور به اینترنت وصل شدم و چند تا خورده ریز کارو کردم مهمترین ثبت طرح و ترافیک واسه ماشین همه بود! من موندم این چه طرحیه که همه آرم دارن ! تو خانواده ما که مامان و بابام و خواهر داداشم دارن ! البته نمیشه منکر پارتی و این چیزها شد .

بگذریم با اینترنت قراضه تو سایت شهرداری اونهارو ثبت کردم و یکمی استراحت کردم

عصر هم یکی از دوستای خوبم بهم زنگ شد و با هم  قرار گذاشتیم و چند ساعتی با هم رفتیم یه چای خونه کلی حرف زدیم از همه جا و بهم خوش گذشت. اگه خدا بخدا شاید یه اکیپ جور شه بریم شمال . خیلی دلم هوس جاده چالوس رو کرده.

بعد از اینکه از دوستم خداحافظی کردم  یه نیم ساعتی سعی کردم بچه ها رو پیداکنم که همه یا مهمونی بودن یا گرفتار منم برگشتم سمت خونه خواهرم .

اصفهان هواش سرده فکر کنم از تهران سردتر کلی ترافیک خوردم ! ظاهرا ترافیک مخصوص تهران فقط نیست. نمیدونم شهر دیگه اون جذابیت رو واسم نداشتن یجوری برام بیگانه بود تو راه برگشت قبل از اینکه وارد اتوبان بشم یه جا ماشین رو پارک کردم  و کنار پارک قدم زدم . هیچکی نبود اطرافم نم نم بارون هم میامد  همونطور که قدم می زدم یکمی تو گذشته غرق شدم و باعث شد  لبخند رو لبام بیاد.
 
فردا عصر فکر کنم راهی شم به سمت تهران دوست داشتم بیشتر میموندم و دوستانی رو که ندیده بودمشون باهاشون میبودم اما باید برگردم.

 


 
 
تهران
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٥
 

سلام به همگی

 

بالاخره بار و بندیل رو بستیم و رفتیم به سمت ایران . فقط یه چیز را بگم با وجودی که پیشبینی سرما رو کرده بودم اما تو فرودگاه فریز شدم ! یه ۵ دقیقه ای طول کشید تا ماشین داداشم که با پدرم اومده بود دنبالم پیدا کنم . بدجوری یهو یخ زدم :)

 

یکی دو روز اول که رسیدم فقط خونه بودم تا یکم به آب و هوا عادت کنم طبق همیشه که میام ایران دوباره یکم گریپ شدم امروز از داروخانه لوراتادین گرفتم و حالم جا اومدم نمیدونم چرا هر بار میام ایران اینطوری میشم.

 

زیاد جایی نرفتم امروز خونه یکی از آشناها شام دعوت بودیم تو راه نزدیک خونه از میدان تجریش که پایین اومدم دیدم ای دل غافل  بستنی و حلیم فروشی سید مهدی بسته شده ! تعجب کردم . یکم پایین تر رستوران راد رو هم دیدم که خیلی سوت و کور شده بود.

امروز نمیدونم چه خبر بود یا حال همیشگی تهرانه از نیاوران تا خونه اشنامون که سعادت آباد بود ٢ ساعت تو راه بودم . همه خیابون ها قفل شده بود انگار/

باز بحث زن و این چیزها را پیش کشیدن ولی منم دم لا تله نمیدم . هر چند خیلی دوست دارم از این تنهایی در بیام اما دوست دارم عاشق زنم باشم و فعلا موقعیتش رو ندارم . دوستم ندارم مثل خیلی های دیگه این مدلی ازدواج کنم.

خیلی جاها دلم میخواد برم ولی اول باید یک فکری واسه اینترنت بکنم . شاید یه وایمکس گرفتم این لب تاپ من رو خودش وایمکس داره ولی هنوز باهاش کار نکردم.

احتمالا اگه مامان بیاد یه سر بریم اصفهان . هر چند اکثر دوستام دیگه اونجا نیستند و زیاد مایل به رفتن نیستم اما از دست خواهرم ! ١٠٠٠ بار اصرار کرده !!

باید این سیم کارت ایرانمو یه بلایی بیارم . یه گوشی جدید خریدم سیم کارت ایرانم گذاشتم روش و کلی مسیج هایی اومد مال  ٨ -١٠ سال پیش مال زمانی که ٠٩١١ بودیم .با یک سریش کلی خندیدم و به حرفهای که آدمها میزنن کلی فکر کردم باورم نمیشه که ١٠ سال به همین سرعت گذشت.

خب این مدت که ایرانم دوست دارم کلی با خانواده و دوستام باشم بدجوری نیاز دارم

 

تا بعد


 
 
 




WebDarWeb