من از اون آسمون آبی میخوام ........

یه داستان کوتاه
نویسنده : مهدی - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
 

 

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

 

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

 

در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

 

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

 

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

 

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

 

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

 

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

 

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

 

او حسابی عصبانی شده بود.

 

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه  بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

 

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

 

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

 

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

 

- چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند...

 

1.      سنگ ... پس از رها کردن!

 

2.      حرف ... پس از گفتن!

 

3.      موقعیت... پس از پایان یافتن!

 

4.      و زمان ... پس از گذشتن!

 


 
 
ترک ایران
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
 

 

دیگه وقت خداحافظی بود نمیدونم توی این مدتی که ایران بودم هر چند جای زیادی نرفتم. ولی الان که خونم دلم برای ایران تنگ شده اصلا این ذات ماست که دلمون واسه چیزهایی که داریم اگه پیشمون نباشن تنگ میشه .

من که دیگه آخرشم وقتی ایران بودم. فقط دلم واسه ماشینم تنگ شده بود  و اینترنت  ! البته راستشو بخواهید دلم واسه اینترنتش بیشتر از هر چی تنگ شده بود .

اما بعضی دلتنگیها مثل هوس یه بستنی موقتی و زودگذره  و اسمشو نباید دلتنگی گذاشت .خیلی سخته دلت واسه وطن تنگ بشه و عزیزهایی که توش داری ا.

 

یه میل امروز به دستم رسید بامزه بود گفتم بزارم اینجا  ولی بعد از چند ساعت پشیمون شدم و حذفش کردم.

 

دیروز بعد از یکمی سر رو سامون دادن به کارها تصمیم گرفتم برم سینما شانس من هنوز فیلم 2012 روی پرده چند تا سینما بود . فیلم خیلی قشنگی بود از جلوه های هنری گرفته تا صدا و موضوع و کلا همه چی .خیلی زیبا پایان و نابودی دنیا رو  از یک طرف و همزمان هم سعی و تلاش  برای بقا و زندگی رو از طرف دیگه به تصویر کشیده بود .

وقتی بسمت خونه رانندگی میکردم با خودم فکر کردم  راستی چرا ما آدمها تا وقتی چیزی رو که داریم زیاد بهش اهمیت نمیدیم حتی اگه اون زندگی ای مون باشه ولی وقتی  میخوان ازمون بگیرنش تموم تلاش امون رو برای نگه داشتنش میکنیم .خب شاید این توی ذات ما آدمها باشه نمیدونم ولی منم یه فکری به سرم زد.

بیاییم هر روز فکر کنیم که دارن به زور ازمون زندگیمون رو میگیرند . اون موقع برای داشتنش تموم سعی و کوشش امون را انجام میدیم و از لحظه لحظه اون لذت میبریم.

با یکی از دوستام چند وقت پیش چت میکردم صحبت وبلاگ شد گفتم تو چرا وبلاگ باز نمیکنی؟ بهم گفت اولش خوبه ولی یواش یواش مشکلاتی ایجاد میشه . با خنده گفتم چطور؟ گفت همین نظرات  خواننده ها . حتی دیگه نمیتونی راهت توش چیز میز بنویسی مجبوری به سمت این بری که برای مطالبت رمز بزاری خلاصه دست و پات بسته میشه و چند دقیقه ای راجع بهش برام گفت .من هم یکم از وبلاگم براش گفتم و خدارو شکر کردم که نه مطلبی رو رمزی میزارم نه با نظرات خواننده هام ( وای چقدر خودمو تحویل گرفتم 2 تا خواننده هم ندارم :-)  ) مشکلی دارم.

منم مثل دوستم فکر میکنم نظرات خواننده های وبلاگ هر کس برای فقط و فقط نویسنده اون هست. اگه کسی که نظرشو گذاشته هدف غیر از این داشته ویا میخواسته از نظرش بقیه هم اطلاع داشته باشن میتونست اونو تو وبلاگ خودش برای همه بنویسه.

برای من این مهم هست که وقتی چیزی رو مینویسم اینجا اصلا احساس محدودیتی نکنم چون نمیخوام نوشته هامو بر حسب علاقه خواننده ها عوض کنم.

 


 
 
مفهوم زندگی دیگران شو
نویسنده : مهدی - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠
 

دنبال یه شادی ناب می‌گردم! یه شادی که محو شدنی نباشه! گرفتنی نباشه... دزدیدنی نباشه... نابود شدنی و از دست رفتنی نباشه! ترس بِشه نَشه و از دست رفتنش تو دلم نباشه! هنوز لبخند نزده، ترس تموم شدنش تو دلم پا نذاره! واسه همین حتی شادی‌هام هم کاغذی شدن! چون تا می‌یام بخندم، دلم می‌گه اینم تموم می‌شه. کافیه چشم‌هات رو ببندی و دوباره باز کنی...همه چیز از دستت می‌ره، مثل لباس و کالسکه سیندرلا که ساعت دوازده شب محو شد...یا قصر یخی ملکه برفی که آب شد و کاخ آرزوهاش رفت تو دل زمین!

راستش گاهی زندگی، با ما سر ناسازگاری نداره...امّا سر سازگاری هم نداره! فقط انگاری اون قدر از ما خوشش اومده که ما رو هم‌بازی خودش می‌کنه، با این فرق که قانون بازی رو خودش انتخاب می‌کنه و هی ما رو بازی می‌ده...ما رو بازی می‌ده و بازی می‌ده، درست مثل عمو زنجیرباف که همه‌اش باید بچرخی و یه شعر رو بازم از اول بخونی! و این چرخش تموم نشدنیه!...

شایدم چرخ اثیری مقاومت و سرکشی ما رو می‌بینه و به قصد رام کردن این موجود سرکش، بازیش می‌ده و می‌چرخوندش و می‌چرخوندش...نه نوش و نه نیش...چرخشی که از هزار نیش بدتره!...گاهی این موجود سرکش، اون قدر خسته است که تسلیم این چرخ می‌شه...شایدم این بار نوبت اونه که سرنوشت رو بازی بده! فقط ایستاده تا نفس تازه کنه...ولی این بار اگه قراری بر چرخشی باشه، این موجود سرکشه که می چرخونه و بازی می‌ده! دیگه نباید بذاره سرنوشت باهاش بازی کنه! براش هم‌بازی خوبی نبوده!

تکرار و باز تکرار از نو...همه چیز از دوباره تکرار می‌شه! بودن‌ها و نبودن‌ها... اومدن‌ها و رفتن‌ها... خنده‌ها و گریه‌ها... انگار یه بوم سفید نقاشی پیش روته که هزار بار پاک می‌شه و از نو نقاشی می‌شه؛ امّا هر بار همون نقاشی قبل. فقط کنتراست رنگ‌هات تغییر می‌کنه و دلی که دلزده از این همه تکرار شده! خسته و درمونده! انگاری تو نیمه‌های راه، جا مونده و تو حتی فرصت نداشتی به پشت سرت نگاه کنی و ببینی که دلت باهات نیست! آره، خیلی زود دیر می‌شه، زودتر از اونی که بخوای نفس بکشی! قدر نفس‌هات رو بدون، هرچند که تکراری باشن!

می‌دونی فاصله‌ها...غصه‌ها...غم‌ها و همه اتّفاقات و خاطرات تلخ، گرچه آزار دهنده‌اند، امّا اگه به وقتش ازشون استفاده کرده باشی و تموم اون چیزی رو که باید انجام داده باشی... اگه حسرتی واسه فرصت‌های از دست داده تو دلت نباشه، گاهی مرورشون اون قدر شیرین می‌شه که لبخندی به لبت می یاره!

امّا گاهی شیرین‌ترین خاطراتت رو که مرور می‌کنی، اون قدر تلخ می‌شن که فقط به حماقت خودت می‌خندی و بس! اینو یاد گرفتم که از تموم لحظه‌هایی که دارم استفاده کنم تا آخرش اگه سرنوشت خواست نابودش کنه، لااقل خاطراتم رو نتونه ازم بگیره!...بذار دنیا هرکاری می‌خواد بکنه، تو قدر چیزی رو که داری بدون!

چشم‌هام رو می‌بندم و آروم پرنده خیالم رو پرواز می‌دم... تازگی‌ها مدام به معنای زندگی فکر می‌کنم؛ به این که نهایت این همه شادی و غم، و تلخی و شیرینی بازی سرنوشت چی می‌شه؟! به این که چرا نفس می‌کشم؟! دلیل این‌ که هنوز دارم ادامه می‌دم چیه؟

و شاید معنای زندگی، انتظار است! چشم دوختن به بازی تازه سرنوشت و تقدیر خداوندی! کم‌ترین سهمی که هرکس دارد تا با آن، معنای تازه‌ای به زندگی بخشد!

انتظار، سهم تمامی پنجره‌هاست؛ پنجره‌هایی که باز یا بسته، نیمه‌باز یا شکسته، چشم می‌گردانند و خیابان و کوی و برزن را به نظاره می‌نشینند، شاید عابری آشنا گذر کند؛ عابری که قصد عزیمتش از آن دیار نباشد و کوله‌بارش را آن جا درست در اینه چشمان پنجره بر زمین گذارد و لبخندش بر دل شیشه‌وار پنجره نقش بندد؛ نقشی که هیچ سنگی، یارای شکستنش را نیست!

با خودم فکر می‌کنم! تازگی‌ها چه قدر بچّه شدم! هنوز دلم می‌خواد یکی محکم بزنه تو گوشم بگه پسر، آخه تو چته؟ خدایا بابت همه چیز شکرت، حتّی بابت اندوهی که دارم و من رو به یادت نگه داشته! گرچه من در هر حال به یاد تواَم! چند شب پیش، داستان اون کوهنوردی رو شنیدم که با یه طناب از یه کوه، آویزون مونده بود و داشت تو سرما می‌مُرد. از خدا کمک خواست!

خدا گفت: به من اعتماد داری؟ کوهنورد گفت: معلومه که دارم! خدا گفت: پس طناب رو قطع کن. امّا کوهنورد ترسید و اون طناب رو قطع نکرد. فردا کوهنورد رو یخ‌زده در حالی که به یه طناب محکم چسبیده بود و فاصله‌اش از زمین، فقط یک متر بود پیدا کردن! به خاطر توفان، هیچی رو ندیده بود...و اون قدر به خدا اعتماد واقعی نداشت که طناب رو ببره. حالا خدایا! فقط می‌خوام بگم که بهت اعتماد و ایمان دارم. بی هیچ طنابی اومدم تا خودت برسونیم همون سر منزلی که باید!

دست‌هام رو بگیر، پناهم باش، راه رو نشونم بده. این جاده، خیلی تاریکه! نمی‌تونم جایی رو ببینم یا حتّی یک راه! اون راه هرچه که سخت باشه، من میرم فقط نشونم بده! جلوه‌ای از نورت رو به دلم ببخش تا در این تاریکی، راه رو نشونم بده!

خدای من! خدای مهربون من! این منم که دارم صدات می‌زنم! از عمق حسرتی غریب! از یه گوشه این دنیای بزرگ و پر از هیاهو! تازگی‌ها مدام این شعر تو ذهنم می‌یاد که:

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

جای نامحرم نباشد، جای پیغام سروش!

می‌گن خدا بِین آدم‌ها و قلبشون قرار داره، هرچی می‌خواد به قلب انسان‌ها وارد بشه و هر احساسی اوّل خدا متوجّه می‌شه، بعد دل آدم! خدایا! تو دل من رو خوب می‌شناسی! سال‌هاست که با تو آشناست! سال‌هاست تا حس کرده داره کدر می‌شه، اشک ریخته تا دوباره صاف بشه و جلوه تو رو تو وجود خودش تماشا کنه! ترس دوری از تو، مثل خوره به جونم افتاده، کنارم باش! تو تنها کسی هستی که وجود من رو می‌شناسی و درکم کردی! تمام رازها و اسرارم رو می‌دونی، آرزوها و امیدهام رو می‌دونی! پس تنهام نذار! می‌دونم هیچ بنده‌ای رو تنها نمی‌ذاری!

اگه می‌خوای زندگی بهت لبخند بزنه، به عشق، لبخند بزن! اگه می‌خوای مفهوم زندگیت رو پیدا کنی، مفهوم زندگی دیگران شو! محکم بایست و نذار هیچ مشکلی، خیال لرزوندن سرزمین وسیع دلت رو، حتّی از ذهنش بگذرونه! زندگی، همیشه با همه بازی می‌کنه، امّا اگه به قوانین بازیش احترام بذاری، آخر بازی، این تویی که برنده‌ای! این تویی که بر بلندترین قُلّه عالم هستی خواهی ایستاد و برق لبخندت، پرنورتر از هر ستاره‌ای بر قلب آسمان‌ها نقش خواهد بست و چشم‌ها را خیره خواهد کرد! از جنگ با سرنوشت، هراسی به دلت راه نده! برای رسیدن به مفهوم زندگی، همیشه باید آماده بود. بدونْ که زندگی، داره جسارتت رو امتحان می‌کنه! لیاقتت رو ثابت کن! سهم هرکسی از دنیا، زندگی کردنه! مواظب باش، سهمت رو ارزون نفروشی!


 
 
تا کی صبوری؟
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

کمی سخته کلماتو چیدن تا جمله آفریده بشه و برای من بسیار سخت تر که بخواهی بر خلاف معمول حرفی از دلت بزنی که بر دل هیچ کسی نشینه! خب سعی خودمو میکنم

تو زندگی اکثرمون بعضی وقتها میشه چه بخواهیم و نخواهیم تو گذشته ها غرق میشیم هر چند سعی میکنیم با یه لبخند ازش بگذریم. نمیدونم شاید اگه خدا به هرکدوممون  یه فرصت بازگشت میداد . چه تصمیمی میگرفتیم آیا کسایی که دوستشون داشتیم ولی دوستمون نداشتن رو هنوز دوست داشتیم؟ یا کسایی که دوستمون داشتن و هیچ وقت تا وقتی که دیگه نبودند اونو نفهمیدیم رو میتونستیم دوست داشته باشیم . توی چند نوشته گذشته چند خطی راجع به همین موضوع نوشتم.

خدا میدونه همیشه خوشبختی دیگران رو تو زندگی به خودم ترجیح دادم و هیچ وقت نخواستم بخاطر بدست آوردن کس یا چیزی به هر قیمت از رضایت اون چشم پوشی کنم.
حتی توی نزدیک شدن و ابراز علاقه ام هم سعی کردم محتاط باشم تا گرفتار هوای نفس و غریزه ام نشم.
با خودم فکر میکردم از این محیط و شهر میرم از این کشور میرم و خاطراتشو هر طور که بود میزارم پشت سرم یطوری از خودم فرار میکردم. حتی از اون رویاهای ساخته شده من در گذشت زمان همراه با انتظاری که لحظه لحظه اش برایم شیرین و در پایان جز گذر عمر و آرزوی موفقیت و شنیدن پروازش چیزی نمی ماند.و هر از گاهی خبری میرسید که گواه از خوشبختی اون میداد.اما زندگی همیشه بازی خودشو داره بخواهی و نخواهی تورو بازی میده.

چطور میشه یاد گرفت کسی و که دوستش داری رو براش بجنگی !درست مثل میدون جنگ هدف همون باشه و به هر وسیله ای دوست داشتنت رو جهت بدی برای رسیدن به اون اما نه خود اون.اهمیت هم نمیدی به اینکه بیان میکنه قصد ازدواج داره یا نداره. تو یه هدف داری و رسیدن به اونه به هر قیمت و وسیله . شاید ادبیاتی که بکار بردم برای خودم مفهوم داشته باشه اما وقتی هدف رسیدن باشه دیگر اهمیتی نداره که بدونی یا شاید هم ندونی که اون دوستت داره یا اگه داره به اندازه تو هست؟ یا اگه داره موندگاره یا روی هوس و گذراست. دیگه دلت و با جمله دوستت دارمش خوش میکنی و فکر میکنی عاشقته. دیگه  واست مهم هم نیست  که اون با تو خوشبخت میشه یا نه .حتی اگه هم بدونی که عشقش به تو حقیقی نیست . 

سعی کردم این چیزی رو که نوشتمو چندین بار بخونم ولی درک اون برام سخته چه برسه بخوام بهش عمل کنم . شاید بتونم یک عمر برای یه عشقی ناکام در گوشه دلم جایی بزارم اما نمیتونم برای کسی بدون عشق واقعی .در زندگیم جایی باز کنم.می تونم منتظرش باشم تا یه روزی برگرده اما نمیتونم باهاش زندگی کنم و منتظرش باشم عاشقم باشه.

دوستای خوبی داشتم که همیشه از زندگی اشان درسهای خوبی گرفتم فکر میکنم شاید عشق کافی نباشه به نظر من هم کافی نبوده برای با هم موندن باید گذشت داشته باشیم باید با هم روراست باشیم شاید روزگار باعث شده نمیدونم ولی اکثرمون باید یاد بگیریم که  فقط و فقط یک نفر تو زندگیمون باشه نه مثل رسم زمونه کس دیگه ای رو هم با وعده سر خرمن تو آب نمک بزاریم.و منتظر باشیم سرنوشت برای ما انتخاب کنه . ما باید سرنوشت خودمونو بدست بگیریم ما هستیم که سرنوشت خودمونو می سازیم.

چند وقت پیش ایمیل عجیبی دریافت کردم اونو خودم نوشته بودم توی یه سایت که میتونستی بتاریخ آینده ایمیل بزنی تاریخ نامه  ٢۶ اکتبر ٢٠٠۴ بود یعنی درست ۴ سال پیش و تنظیم شده بود که در این تاریخ بدست گیرنده اش برسه . برای لحظاتی به کارم خنده ام گرفت .حالا واسه اینکه بعدا ازم نپرسید اسم سایت چیه میگم FutureMe.org البته از من می شنوید سراغش نرید !

فعلا که زندگی دکمه بازگشتی نداره من از لحظه لحظه های زندگیم لذت بردم اگه درد نداشتم هیچ وقت مزه لذتشو نمی چشیدم از گذشته درس میگیرم و از فرصت های باقی مونده زندگیم نهایت استفاده رو میکنم دلمو از عشق های خیالی رهای دادم و هر از گاهی بایک لبخند از آلبوم خاطراتم که بر روی چشمام نقش می بند رد میشم

 شاید الان بدونم چرا آنقدر فیلم سنتوری را دوست دارم مخصوصا موزیک تیراژ پایانی اونو

دلم میخواد برگردم به جایی که اومدم.

 

ای دل ، رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم

قصد برخی فریب است بیا برگردیم

آنکه یک روز دل به نگاهش دادیم

خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم

****************

خدایا من کوچکم ، ضعیفم ، ناچیزم ،

 پر کاهی در مقابل طوفان ها هستم ،

به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم

و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم

 و به درستی تسبیح کنم. "شهید چمران"
 

 


 
 
بازگشت
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥
 

خدا ازشون نگذره با هزار ترفند و چه می دونم کلک و روش تونستم وصل شم اینترنت ! منم که طبق روال همیشه کارهام دقیقه نود هست باید یه پرداخت کردیت کارتو انجام میدادم ولی انگار تو این جریانات بخاطر روز دانشجو جز یه چند تا سایت تقریبا همه چیو بستن البته یه یک ساعتی وقت گذاشتم و الان همه چی اوکی هست حتی یه سرم به فیس بوک نازنین زدم البته بچه ها زیاد مشکل ندارن چون با انواع اقسام نرم افزار ضد ف ی ل ت ر کارشون و راه می اندازند ولی من یجورایی از بس عجلوم حوصله کند باز شدن صفحاتو ندارم .از دست این بچه های دیتا بدجور کفریم شاید این فیلترینگ مسخره اشون جلوی خیلی از کاربرهای عادی رو بگیره حتی الان با بستن تقریبا همه چیز ولی بهشون میگم  هر چقدر پول بدید به این مفت خور های چینی و روسی ! و یه مشت ادم فروش شرکتهای داخلی هیچ جور نمیونید جلوی کسایی که بخوان دیتاشونو بفرستند یا دریافت کنند بگیرید. من که هم تلفن هام کار میکنه هم دوربین ها و بقیه چیزها !خلاصه یکم تغییر تو هدرز پکت ها مشکل و حل میکنه.

الان حدود دو ساعته رسیدم تهران فکر میکردم بیشتر از اینها شلوغ باشه ولی بخیر گذشت و بدون مشکل رسیدم .دیگه یواش یواش باید چمدون هامو ببندم و برای برگشتن آماده بشم .ولی هنوز نرفته دلم تنگیده یجورایی دلم نمیاد از ایران برم .

 

 


 
 
hello
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱
 

 امروز دلم حال و هوای عشقولانه داره و دارم به آهنگ مورد علاقم گوش میکنم

این آهنگو خیلی وقت پیش گوش میکردم ولی تصادفی تو فایهای کامپیوترم پیداش کردم

 لینک دانلود آهنگ( برای دانلود روی لینک دکمه راست ماس را بزنید و سیو از رو انتخاب کنید)

http://bouam38.free.fr/collo/collo21_Lionel%20Richie%20-%20Hello.mp3

I've been alone with you inside my mind.
And in my dreams I've kissed your lips a thousand times
I sometimes see you pass outside my door
Hello, is it me you're looking for?

I can see it in your eyes
I can see it in your smile
You're all I've ever wanted, (and) my arms are open wide
'Cause you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much, I love you ...

I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again how much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello, I've just got to let you know

'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying, I love you ...

Hello, is it me you're looking for?
'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying ... I love you


 
 
به فردا امیدوارم
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

وای که چقدر دیشب خوب خوابیدم فکر کنم بیهوش شدم دیشب خونه رضا بودم همه بچه ها جمع بودند مجید تقریبا از وقتی اومد داشت باتلفن حرف میزد چند تا جدید و چندتا هم بقول خودش وقت پیچوندشون بود و داشت گیر بهشون میداد یه طرف اتاق هم محمد بود که عجیب شخصیتی داره یه زن خیلی خوب و صبور داره ولی به اندازه مجید سر دختر حریصه!! داشت با اصرار به یکی از بچه ها که با یه دختره بهم زده بود التماس میکرد شمارشو بده تا بقول خودش چند تا اس ام اس عاشقانه بزنه و با اون دختر دوست شه فقط من و رضا داشتیم راجع به کارهای فردامون حرف میزدیم و هر چند وقت یکبار زیرچشمی به این جماعت یه نگاه میکردم و یه لبخندی بهشون میزدم . نمیدونم از وقتی اومدم ایران بچه ها بجای سوال جواب راجع به زندگی کار و از این قبیل صحبتها فقط دنبال به چیزهای دیگه بقول خودشون آمار دخترهای دیسکوها و  چه میدونم این چیزها رو ازم میگیرند منم مجبورم بعضی وقتها یه مشت چرت و پرت بهشون بگم تا دست از سرم بردارند اخه وقتی جواب های که میخوان را بهشون نمیگم فکر میکنند نمیخوام بهشون بگم و دست بردار نیستند و میگن واا نترس نمیخوریمشون و از این صحبتها

یه چند ساعتی خودمو با قلیون مشغول کردم و خیلی سرم سنگین شد نمیدونم فکر کنم تنباکو های اینجا زیاد خوب نیست یا شایدم من زیاد کشیدم البته بی تاثیر هم از دود سیگار دوستان نبود ! فکر کنم ٣ ۴ تا پاکتو توی ٢ ٣ ساعت یکیشون کشید ! خدا به ریه هاش رحم کنه !!

وقتی رفتم تو تخت خواب یه چند دقیقه ها قبل از اینکه خوابم ببره چند تا موزیک قشنگ گوش کردمو همونطور که هد فون تو گوشم بود خوابم برد.

 

باز خوانی حسرت ها و امید های از دست رفته کاری بیهوده است.

من به فردا امیدوارم...

و می دانم گذران لحظه ها از پیش تعیین شده است.

لحظه ها می گذرند و ما باید همانند بیننده ای به نظاره بنشینیم آنچه را که می گذرد.

سرنوشت از پیش رقم خورده است.

نباید غصه ای خورد...

من راز لحظه ها را می دانم

و انتظار را دوست دارم....

برای آمدنی نو و تازه


 
 
رازداری
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

نشسته بود روی زمین و داشت یه تیکه هایی رو از روی زمین جمع می کرد. بهش گفتم: کمک نمی خوای؟

گفت نه.

گفتم: خسته می شی بذارخوب کمکت کنم دیگه.

گفت: نه خودم جمع می کنم.

گفتم:حالا تیکه ها چی هست؟بد جوری شکسته معلوم نیست چیه؟

نگاه معنی داری کرد و گفت:قلبم. این تیکه های قلب منه که شکسته. خودم باید جمعش کنم.

بعدش گفت : می دونی چیه رفیق؟آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن. وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شکوننش.

میخوام تیکه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده.

میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه.آخه می دونی اون خودش گفته که قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره.

تیکه های شکسته ی قلبش رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد. و من توی این فکر که چرا ما آدما

 دل داری بلد نیستیم موندم.

دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر کسی؟

انگاری فهمید تو دلم چی گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود. گفت و این بار رفت سمت دریا.

 

سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که

رازدارش بود


 
 
به آرامی آغاز به مردن می کنی
نویسنده : مهدی - ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩
 

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی 
اگر سفر نکنی، 
اگر کتابی نخوانی، 
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، 
اگر از خودت قدردانی نکنی. 



به آرامی آغاز به مردن می کنی 
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، 
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. 



به آرامی آغاز به مردن می کنی 
اگر برده ی عادات خود شوی، 
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی … 
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی 
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، 
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی. 



تو به آرامی آغاز به مردن می کنی 
اگر از شور و حرارت، 
از احساسات سرکش، 
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند، 
و ضربان قلبت را تندتر می کنند، 
دوری کنی . .. .، 



تو به آرامی آغاز به مردن می کنی 
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، 
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، 
اگر ورای رویاها نروی، 
اگر به خودت اجازه ندهی 
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات 
ورای مصلحت اندیشی بروی . . . 

امروز زندگی را آغاز کن! 
امروز مخاطره کن! 
امروز کاری کن! 
نگذار که به آرامی بمیری! 
شادی را فراموش نکن! 

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو


 
 
سفر به ایران
نویسنده : مهدی - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥
 

انگار همین دیروز بود نمیدونم چیشد ولی اگه پژمان نبود اصلا مسافر نمیشدم صبح بلیط و خودش گرفت واسمو ظهرش تو فرودگاه بودم از بس بی برنامه اومدم هم سیم کارت ایرانمو جا گذاشتم و هم همه کارت های بانک و گواهینامه و .... خلاصه سفری بود خودش یه داستانه

الان چند هفته ای هست که اومدم ایران البته هنوز نمیشه گفت ایران اومدم چون زیاد جایی نرفتم چند روز بعد از اومدنم رفتم اصفهان با خواهرمو دامادمون اخه اونا بخاطر کلاسی که دامادمون میره هر هفته میان و میرن خلاصه چند روزی اونجا بودم .خیلی عوض شده بود .زندگی تو ایران خیلی فرق کرده یا شاید زندگی دوستای من اینطوری بود بعد از کارشون میامدند تو خیابون  یا بقول خودشون خط!! هی میچرخیدند و یه مشت شماره میدادند به دخترهای که اکثرشون شاید نصف سنشون هم نبود جالبیش واسم این بود که همه این دخترها و پسرها که شاید کلشون 200 تا نمیشدند همه همو میشناختند و دوستیهاشون اکثرا مدت کوتاه بود و بعد همدیگرو پاس می دادند به بقیه خلاصه خیلی بدم اومد از جوی که پیش اومده بود نه عشقی نه وفایی فقط دنبال چند روز خوش بودن با هم بودن و بعد نفر بعدی نمیدونم چی بگم ولی من که بدجور تو ذوقم خورد.

نمیدونم یه مدته دنبال کسی میگردم نه اینکه منظورم کس یه فرد خاصی باشه نه دنبال عشقم یا چه میدونم نیمه گمشده یا همچین چیزیم ولی هرچی بیشتر جامعه رو میبینم کمتر دست و دلم سراغ این میره که بخوام یکی از همچین آدم هایی رو تو زندگیم بیارم. 

تو چند روز گذشته یکی از دوستای قدیمیمو دیدم و واقعا بعد از مدتی یکی از قشنگترین لحظات زندگیمو داشتم هر چند که اونطور که میخواستم نشد ولی باید قبول کرد که  همه گرفتارند و لحظات خوب با هم بودن هم کوتاه

شاید خانواده خوبی واقعا دارم که زیاد به پرو پام سر ازدواج نمی پیچند هر چند وقت یه بار موضوع و مطرح میکنند و یه سری پیشنهاد که اکثرا خودشون هم بعد از چند روز اونهارا رد میکنند :-) 

یه اتفاق جالب این دفعه فکرمو مشغول کرد و اونم این بود که هیچ حس و فکر و خاطره ای دیگه از هیچ عشق ناکامی تو ذهنم نیست شاید الان دیگه وقت عاشق شدنم باشه چون دیگه دنبال کسی نمیگردم که شبیه عشق (ذهنی ) من باشه و همین برام قشنگه حالا چی پیش بیاد خدا میدونه . یکی دور روز دیگه باید چند روز دوباره اصفهان برم یه سری کار هست که باید تمومش کنم

واقعا رانندگی تو ایران مخصوصا تهران یک عصاب فولادی و صبر عیوب میخواست یه سر خواستم برم پیش مامان باورم نشد تا  قیطریه  3 ساعت تو راه باشم !خیلی کفری شدم ولی یه خورده که گذشت سعی کردم خودمو وقف بدم با شرایط ولی خب سخت بود . خنده داریش چند روز پیش بود که میخواستم برم ونک نمیدونستم چه بلایی سر خیابون ولیعصر آوردن و یه طرفه شده خلاصه از یه خیابون بعد از کلی گشتن رفتم تو ولیعصر که دیدم افسر پلیس وایساد گفت بزن کنار ! گفتم چی شده گفت ورود ممنوع اومدی ! اولش فکر کردم سر به سرم گذاشته دیدم نه خیابون فرعی که میخورد به ولیعصر قبلا دو طرفه بود حالا دیگه نیست ! افسر بد اخلاق هم سراغ کارت و گواهینامه را میکرد منم کارت ماشین که باهام نبود با ماشین ابجی کوچیکم بودم گواهینامه ایرانم که باهان نبود بهش گواهینامه بین اللملی و کپی پاسپورت غیر ایرانیمو دادم خب قانونا نمیتونست چیزی بگه چون ایرانم جزو کشوهای که میشد با اون گواهینامه رانندگی کنم توش بود ولی حالی کردن اینا به این افسره خودش داستانی داشت ! اخرش فهمید مال این محله نیستیم جریمه نکرد ولی مجبور شدم ده دلار(تومان)  ناقابل بهش بدم تا بیخیالمو شه !

دلم میخواست یه شمال میرفتم خیلی وقته که نرفتم دوست دارم دو نفری برم :-) اما مشکل اینه نفر دومش و هنوز پیدا نکردم.

خب دیگه تا بعد 


 
 
 




WebDarWeb