من از اون آسمون آبی میخوام ........

تولد امام رضا
نویسنده : مهدی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
 

امروز روز جالبی در ایران بود ٨/٨/٨٨ و مصادف بود با هشتمین امام شیعان جهان به همت سفارت ایران مراسمی برگزار شده بود که منم رفتم

مراسم جالبی بود و همراه با جک های بیمزه مجری جمعیت رو که انگار تاحال جک نشنیده بودند را خوشحال میکرد من فقط از یکی از خواننده های دعوت شده خوشم اومد صداش شبیه سیاوش قمیشی بود اسمش فکر کنم گفتن کبیری یا کویری یا یه چیز تو همین مایه ها

فردا شب اینجا همه میزنه به سرشون اخه هالوین هست و هر سال بدتر از سال قبل برو بچه ها خودشون را به انواع دراکولا و خوناشام و اسکلت از این حرف ها تغییر می دهند

هنوز تصمیم نگرفتم اصلا برم یا نه بستگی به اصرار برو بچ داره که حالا ببینیم چی میشه

 مثل همیشه که میام اینجا دلم گرفته و بی قراره دارم با خودم این ترانه و زمزمه میکنم و.....

 

بیا ای ناجی قلبم بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته ست که به انتظار نشسته

ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم

عاشقم عاشق ترینم بگو که اینو می دونم
حالا که از عشقت دیوونم بگو که با تو می مونم

ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم

می خواهم از دست تو گهواره بسازم
سر بذارم روی دستات به سعادتم بنازم

می خواهم اون چشمای دریایی ت آیینه کنم
با نگاه توی چشمات دردم و تازه کنم

تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خستم
بی تو من تنهای تنها دل به خلوت تو بستم

ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم
بی تو من خاک زمینم ، بی تو من تنها ترینم

 


 
 
دیدار خدا
نویسنده : مهدی - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
 

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد
"لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او
"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد
تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد
مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد


 
 
خدایا شکر
نویسنده : مهدی - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱
 

روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که پیش فرشته هاست و به کارهای انها نگاه میکند. هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند و داخل جعبه میگذارند . مرد از فرشته پرسید : شما چه کار میکنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت میگذارند و انها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.

مرد پرسید: شماها چه کار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است . مرد با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر


 
 
 




WebDarWeb