من از اون آسمون آبی میخوام ........

فصلی دیگر
نویسنده : مهدی - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱
 

سلام به خودم که تنها خواننده اینجام

بعد از مدتی که توی لاک بودم الان چند روزه فعال شدم. نمیدونم اون یک ماهی که ایران بودم خیلی داغون شدم تا چند هفته هم وقتی اومده بودم از کشتارو این همه بی عدالتی بدجور توی یه لاکی عجیب فرو رفته بودم دل و رمق هیچ جور کاری و نداشتم

نمیدونم شاید لازم بود شایدم نه ولی قضاوت و میزارم وقتی سنم بالاتر رفت به این روزها فکر کردم شاید دلیلشو بفهمم.

تو هفته ای که گذشت هفته پرکاری داشتم البته بیشتر تجارت بود که هرچند زیاد ازش خوشم نمیاد ولی خب زندگی خرج داره دیگه :-) دخل کریدیت کارتمو در اوردم فکر کنم همین امروز و فردا باشه که دیگه دکلاین شه :-) توی این هفته بالای ٣۴ تا خرید از روی ای بی داشتم یواش یواش اکانتنم پاور یوزر میشه.

از کارهای بیزینش بگذریم این هفته روی چند تا پروژه (خدا رحم کنه) جالب کار کردم که هیج ربطی بهم نداشت اولیش تقریبا تموم شده اونم وقتی به ذهنم خطور کرد که خبر فروش اون تجهیزات و که نوکیا و زیمنس به ایران فروختند شنیدم خب ایده جالی بود و عملیش کردم .

دومیش هم تو زمینه کاری خودم بود که یه پروتکل جدید ابداع کردم !‌البته ابداع که نه ولی خب دیگه حتی روی لایه هفت هم نمیونند اونو ردشو بزنند یا فیلترش کنند الان به بچه های تو ایران دادم تست کنند که توپ کار میکنه یه ٢ تا ای وانی الان زیر باره ! خدا زیادش کنه

همه چی خوبه جز قصه تکرای تنهایم که یواش یواش داره جزی از وجودم میشه خب شاید برای من همیشه اینطور بمونه.

فعلا

 

 


 
 
تا کی؟
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦
 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

 

خود ندانم چه خطائی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

 

هر کجا می نگرم، باز هم اوست

که بچشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

 

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

 

تا لب بر لب من م لغزد

می کشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

 

می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش

 

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

 

مادر، این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم

 

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار آیدم این زیبائی

بشکن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خود آرائی

 

در ببندید و بگوئید که من

جز او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست

فاش گوئید که عاشق هستم

 

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست، بگوئید آن زن

دیرگاهیست، در این منزل نیست

 


 
 
 




WebDarWeb