من از اون آسمون آبی میخوام ........

دعا
نویسنده : مهدی - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
 

یک کشتی مسافربری گرفتارتوفان گردید و غرق شد  . تنها دو مرد از آن کشتی جان سالم بدر برده و با رنج و تقلای زیادی خود را به جزیره ای کوچک و متروک رساندند . بعد از چند ساعت که حالشان کمی بهتر شد ، شروع به جستجو پیرامون خود پرداخته  و بزودی دریافتند که برای ادامه زندگی و یا نجات از آن وضع فلاکت بار ، تنها چاره ای که دارند ، دعاست
جزیره بسیار کوچک بود و تنها قسمت کمی از آن سرسبز بود و باقی آنرا زمینی خشک و بایر فراگرفته بود .  مسافر اول به دومین مرد نجات یافته پیشنهادی داد بدین منوال که با هم اقدام به  دعا نموده و در صورت اجابت دعای هر یک از آنها ، او حاکم  جزیره شده و میتواند آنرا به دلخواه خود بین دو نفر تقسیم کند ، چرا که معلوم خواهد شد ارج و قرب وی نزد خدا بیشتر از دیگری خواهد بود
هر دو موافقت کرده و شروع به دعا نمودند و اولین چیزی را که خواستند ، غذا بود .  فردای همانروزکه  شروع به جستجو در جزیره کردند  و در همین اثنا  مسافر اولی که پیشنهاد  را داده بود ، درختی کوچک  را یافت که دارای میوه های نسبتا خوبی بود.
او با شادی فریاد زد که : " خدا دعای مرا اجابت نموده است و من میتوانم این جزیره را مطابق میل خود تقسیم میکنم . "  بنابراین  قسمت سرسبز جزیره را که درخت میوه  نیز آنجا قرار داشت به خود اختصاص داده تا هر زمان که گرسنه شد از آن تناول نماید و قسمت خالی و خشک جزیره را به مسافر دوم بخشید . همچنین  جیره غذائی بسیارمختصری برای مسافر دیگر جزیره تعیین کرد.
یک هفته بر همین منوال گذشت .  مسافر اول ، اینبار که بشدت احساس تنهائی میکرد ، دست به دعا برداشت و تصمیم گرفت از خدا تقاضای یک همسر نماید .  از قضا ، فردای همانروز کشتی دیگری در آن حوالی غرق شد و یک زن شنا کنان خود را به جزیره و درست به  قسمتی که -  متعلق به مسافر اول بود - رساند و طرف دیگر همچنان خالی بود.
بزودی مسافر اول دریافت که برای خود و همسرش ، سرپناه ، پوشاک و غذای بیشتری نیاز خواهد داشت ، لذا مجددا اقدام به دعا نمود و با تعجب دید که فردای همانروز تمامی درخواستهای او اجابت گردید  و هر آنچه خواسته بود به یکباره فراهم شده است . این درحالی بود که طرف دیگر جزیره همچنان خالی مانده بود.
سرانجام مسافر اول از زندگی کردن در آن جزیره آنچنان خسته شد که دست به دعا برداشت و طلب نجات از آن جزیره متروک را نمود . بازهم دعایش مستجاب شد و درست فردای همانروز با تعجب دید که یک کشتی در نزدیکی ساحل جزیره و درست در کناره قسمتی که به  وی متعلق بود ،  لنگر انداخته است.
او بلافاصله دست همسرش را گرفته و همچنانکه کشتی  داخل میشد به مسافر دوم که بیحال در گوشه جزیره افتاده و به خواب عمیقی فرو رفته بود ، توجهی نکرد  و پیش خود گفت : "  اگر این شخص پیش خدا ارزشی داشت حداقل یکی از دعاهای او نیز برآورده میشد  . "  بنابراین او را به حال خود گذاشته و سوار بر کشتی شد.
درست در لحظه ای که کشتی داشت جزیره را ترک میکرد ، ندایی آسمانی بگوشش رسید که : " چرا شریک خودت  را در اینجا تنها میگذاری ؟ ! ".
مسافر اول پاسخ داد : " شریکم ؟ .... او که همراهمه  .  "  منظورش ،  خانمش بود.
در همین فکر بود که آن صدای آسمانی دوباره و با لحنی سرزنش آمیز او را خطاب کرد و گفت : " منظورم رفیقته که در جزیره تنهایش گذاشتی ، او تنها کسی بود که دعایش اجابت شد ! ".
مسافر اول که بشدت متعجب شده بود ،  از کشتی پیاده شده و به شتاب نزد رفیقش رفت و او را از خواب بیدار کرد و گفت : " ببینم مگر تو چه دعائی میخواندی که حالا بایستی من بدهکارت بشم ؟ ".
رفیق او با بیحالی و در حالی که چشمانش را بزحمت میتوانست بگشاید  با صدای ضعیفی گفت : " من فقط یک جمله دعا  میکردم و آن این بود که  خدایا تمامی خواستهای دوستم را استجابت کن ".


 
 
عشق واقعی
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

زمانی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضعیت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه: دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد.

صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. به زودی بر می گردیم...

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت: «اگر برنگشتم مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد.

با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

به یک باره نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از این جور بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد...

 


 
 
بهار زندگی
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

مدتی بود دلم میخواست بیام اینجا یکم چیز بنویسم .راستش یکبار هم اومدم و نوشتم ولی بدون اینکه ذخیره کنم سیستمم را ریست کردم .

چند هفته گذشته مشغول مهمون داری بودم . خواهر کوچیکه من یه دوست داره اسمش هانیه هست تقریبا از وقتی یادمه این دو تا بهم بودن و تقریبا همیشه یا اون خونه ما بود یا خواهرم خونه اونها . آبجیم بهم زنگ زد , گفت داداش هانیه میخواد یه سر بیاد سمت ما, شماره موبایل منو داده بود بهش .محمد(داداش هانیه) شب قبلی که بخوان بیان بهم زنگ زد و آمار هتل و این چیزهارا ازم گرفت , منم گفتم هتل لازم نیست و یه تعارف زدم اونهم زود گرفتو با یکی از دوستاش اومد , بگذریم که طبق معمول پرواز های که از ایران میاد با سه ساعت تاخیر تشریف میارند !! :-)

 پسر خوبی بود تو هفته ای که پیش من بودن یجورایی بهش عادت کردم . با وجودی که من نصف عمرمو خودم تنهای زندگی کرده بودم و خونه خودم بودم و کارهامو خودم میکردم , ولی خیلی چیزها بلد بود واسه خونه داری ,تقریبا کل آشپزخونه منو زیر و رو کرد و کلی خرت و پرت بهم گفت بخرم . دستش درد نکنه هر بار که میرم تو آشپزخونه یه نیم ساعت دنبال یه چیز میگردم ولی به نظر میاد بهتر از قبل شده دارم یاد میگیرم جاشونو .

امان از وقتی آدم جو گیر شه البته شاید منم جاشون بودم همینکارو میکردم . جریان از این قرار بود من یه دیل خیلی خوب برای لب تاپ کرده بودم و نصف خونه شده بود لب تاپ که واسه یکی از بچه ها گرفته بودم قیمتشون چهل درصد پایین تر بود . همین شد که این دوستان ما فکر بیزینس بهشون زد و  شیش تا لب تاپ خریدن و موقع بوردنش درد چکنم گرفتار شدن , هرچند بخیر گذشت و رسوندش به ایران ولی تا روز آخر هی بحث این بود چی و کجا بزارند که گمرک گیر نکنه و از این صحبتها :-)

حدود چند ماه پیش با یه سایت ایرانی که تو مایه های فیس بوک و بادو هست آشنا شدم زیاد اهل اینجور سایتها نبودم فقط یه اکانت گرفتمو و یه عکس و یکم از خودم توش چیز میز نوشتم . طیق عادتی هم که دارم از ایمیل اصلیم واسه این جور سایتها استفاده نمیکنم برای همین کلا اونو فراموش کرده بودم. تا اینکه برای دانلود یه نرم افزار مجبور به رجیستر کردن بودم که از همون ایمیل استفاده کردم وقتی برای فعال سازی وارد ایمیلم شدم دیدم اوووووو چقدر ایمیل از اون سایت اومده .. با مزه بود کلی میل که سابجکتش این بود فلانی شمارا تو سایت ... دوست داره ! کلی ذوق کردم چقدر آدم منو دوست دارن خودم خبر ندارم ! بعدا فهمیدم هرکی بیاد پروفایل منو ببینه همچین میلی برای من میاد.

بین اون میلها یه میل بود که جالب بود دختری بود به اسم مریم برام میل زده بود و میخواست بیشتر باهام آشنا شه . من یه نگاهی به پروفایلش کردم دیدم نه عکس داره و نه هیچ اطلاعاتی بهش یه میل خشک و خالی زدم که من اینور هستم و ایران نیستم و فکر کنم به درد دوستی هم نخوریم ! چند ساعت بعد دیدم میلمو جواب داده که اتفاقا ما با خواهرم و دخترخالمو و دوستم اومدیم ولایت شما و الان اینجا هستیم اینم شماره من

واسم جالب بود به محمد (داداش هانیه‌) گفتم جریان اینه چی میگی ؟ گفت بهش زنگ بزن . ضرر نداره . با اصرار اون بهش زنگ زدم و باهاشون یه جا قرار گذاشتیم . تو قرار اول تقریبا من ندیدمشون چون با کلی چمدون و ساک تو ماشین کوپه من نیشتن کلی هم فحش دادن به ماشینم , گفتم شرمنده نمیدونستم اینهمه بار هست والا باید با هایس می آمدم :-) ( ولی خدایش ماشین های کوپه فقط بدرد دو نفر مخوره و بقول دوستام عقبش هم جای نگهداری گربه و سگه ! ) خودم یه بار عقبش نیشستم میدونم چقدر افتضاحه ولی خب من که همیشه جلوم بیخیال عقبش :-) 

چند روز بعد محمد و دوستش برگشتن ایران و من با مریم و خواهرشو دوستاش یه چند باری بیرون رفتم. نمیدونم از اخلاقیاتش خوشم اومد شاید چون متولد آبان بود .
آخه من متولدین آبان رو خیلی دوست دارم ,چون هم مامانم و هم بابام متولد آبانند کلیه خصوصیاتشون رو از برم !

قرار بود فرداش برگردن ولی بعدا بلیطشون رو انداختن جمعه و ۴ روزی رو موندن خونه من

البته واقعا فهمیدم دخترهای ایرانی خیلی تنبل شدن از خونه و خونه داری هیچی نمیدونن ! خدایش ما پسرها خیلی بیشتر بلدیم ! مدتی که محمد پیشم بود یه ٢باری خونه غذا درست کردیم و همیشه خونه تمیز و مرتب بود ! اما این ۴ روز که این بچه ها اینجا بودند انگار نه انگار که دخترن :-) نمیشد تو خونه راه رفت .عین میدون جنگ !

اما بهترین فرصت واسه من بود که یکمی به خودم استراحت بدم یه جورایی کارهارو زود راست و ریس میکردم و  اکثر وقتمو باهاشون بودم . بهتر از یه تور لیدر جاهای مختلف شهر رو که خیلیهاشو خودم هم باراول بود رفته بودم براشون توضیح میدادم ولی در کل سعی کردم توی این چند روز یکمی بیشتر باهاش آشنا بشم.!

توی این مدتی که خارج از ایران هستم با هیچ ایرانی دوست نشدم نمیدونم دخترهای ایرانی که اینجا هستند زیاد جالب نیستند و نه به درد دوستی میخورند و نه ازدواج !!

نمیدونم شاید بخاطر تنهاییم بود یا شایدم اخلاق اون. ولی ازش خوشم اومد هرچند این چند روز که با هم بودیم خیلی رابطه عاشقانه یا چه مودنم از اونجور رابطه ها با هم نداشتیم ولی احساس کردم دختر خوبیه . و مثل اکثر دخترها خورده شیشه نداره

الان یک هقته ای میشه از اینکه برگشتن ایران دلم واسش تنگ شده اما هنوز نمیدونم چی میخوام . فقط سخته بخام دوباره دل به دختری ببندم که ازش چیزی نمیدونم برای همین خیلی محتاط پیش رفتم . نمیخوام مثل یه کبریت زود روشن بشم چون باعث میشه زودم خاموش بشم.  شاید همین محتاطی باعث سرد شدنش نسبت به من بشه .اما ترجیح میدم از دستش بدم تا اینکه وارد یک عشق کاذب بشم چون خودمو میشناسم و ضعف های خودمو تو ارتباط های عاطفی میدونم.

 هنوز خیلی زوده بخوام به این چیزها فکر کنم باید دید چی پیش میاد.

هفته دیگه هم کلی مهمون باز دارم . اینبار خواهرم میاد با دوستش فکر کنم یه ١٠ روزی باشه فعلا که ویزاش فعلا مشکل داره دارم سعی میکنم براش ردیفش کنم . الانم که بلیطها خیلی بد شدن ولی خب خواهرم دیگه :-)

 

دلم برای ایران تنگ شده نمیدونم شاید عید بیام ولی اینجور که پیداست فعلا اینجاییم

 


 
 
کرگدن و عشق
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

 

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست... کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم. دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ. دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند. کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم! دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم. دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی. کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود. کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار... کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید.. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید. کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست. کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند. کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم بریزد.


 
 
 




WebDarWeb