من از اون آسمون آبی میخوام ........

آنکه شنید ، آنکه نشنید...
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
 

 

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
« ابتدا در فاصلۀ 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصلۀ 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. » 
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیۀ شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصلۀ ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
« عزیزم ، شام چی داریم؟ » جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزیزم شام چی داریم؟ »
و همسرش گفت:
« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!

حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد...
 


 
 
زندگی
نویسنده : مهدی - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
 

خب دوباره نمیدونم چی شد اومدم اینجا ماه گذشته واسه من به اندازه یکسال بود

خیلی خسته شدم شاید به اندازه کل سال ٢٠٠٩ کار کردم همه چیز هم به هم پیچیده

بود . خلاصه که بدجور درگیر بودم

تو این یک ماه زیاد انلاین نشدم ( بیکار) یعنی خب اکثرا انلاینم ولی مشغول یه کار چند روزه که دیگه اون فشار نیست و میشه به چند تا سایت خبری و مثل امروز به وبلاگم سر بزنم .

چند روز پیش سریال لاست شروع شد فصل ششم تو دو قسمت اول که زیاد جالب نبود حالا ببینیم بهتر میشه یا نه

تو اوقات بیکاریم بیشتر وقتمو با دیدن فیلم میگذرونم تقریبا سریال ٢۴ رو تموم کردم هر چند این اواخر کم کم دارم میشم خود جک ولی تو تمرکزم خیلی تاثیر جالب گذاشته تقریبا تموم حرکت های بعدی فیلم رو حدس میزنم . فک رکنم از ای تی بکشم بیرون بشم یه مامور مخفی موفق تر بشم.

خب اگه چیزی یادم اومد میاد این پایین اضافه کنم

تا بعد


 
 
عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند
نویسنده : مهدی - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢
 

 

شاید هر کدوم از ما توی عصبانیت بطور ناخواسته باعث آزار کسایی شدیم که حتی شاید عاشقشون بودیم چه بسا کاری کردیم که باعث شده اونهارا برای همیشه از دست بدیم.

یه داستان قشنگی یه جا خوندم گفتم بزارم اینجا تا همیشه جلو چشم باشه

 

مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .
مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود
در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .
وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟
مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین ..
و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود :
( دوستت دارم پدر ! )
روز بعد مرد خودکشی کرد .

***************************************************************************************************
عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .
یادمان باشد چیزها برای استفاده کردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .
مشکل دنیای امروزی این است که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است که چیزها دوست داشته می شوند


 
 
 




WebDarWeb