من از اون آسمون آبی میخوام ........

کاش مرا پیدا میکردی
نویسنده : مهدی - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٤
 

در میان موجهای بی پروا که به دست سخاوتمند ساحل می کوبد.

در میان طلوع و غروب خورشید تابستان که از هیجان گرم کردن دریا چند ماهیست که سحر خیز شده.

در میان آسمان پر ستاره شب که در هفت آسمانش جایی برای تک ستاره ام وجود ندارد،یوق بردهان به دنبال خاطرات کشیده می شوم.

آبان شد و دوباره گم شده ام میان خاطرات دوران جوانیم.به دنبال سالها زندگی از ذست رفته ام می گردم.گذر سنگین زمان خالی از من را روی شانه هایم حس می کنم.

حکایت پری را دارم که با هر ایما و اشاره به سویی می رود و به گمان خامش پرواز پرواز می کند.غافل از اینکه این پرواز همان قوطه وری در بازدمهای زندگیست.

نمی دانم چرا به جای یافتن مسیر زندگی همه هوش و حواسم می رود سر خاطراتی که به اجبار می خواهم گرد فراموشی بر رویش بکشم.

نمیدانم این شهر با تمام زرق و برق هایش نتوانسته مرا از خاطراتم رهایی دهد

دستم به کار نمی رود،من دلم تکه های گم شده آدم را می خواهد.دارم لابه لای خاطرات و غصه هایم گم می شوم.

کاش مرا پیدا کنی!

 

 


 
 
 




WebDarWeb