من از اون آسمون آبی میخوام ........

بعضی دخترها
نویسنده : مهدی - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٩
 

سلام

 

چند روز پیش بود که با علی یکی از دوستام رفتیم بیرون طبق معمول فرحزاد و بعد صحبتمون باز شد.

از اول معلوم بود که پکره و زیاد حس و حال خوبی نداره. خلاصه گفتم چی شده؟ که بالاخره صحبت رو باز کرد و وماجرا آشنا شدنش با یه دختر خانم رو بهم گفت

آخرش گفت دو سه باری باهاش بیرون رفته بود و یکبار هم برای دیدن خانواده دختره به خونشون رفته بود ولی ظاهرا دختره به اون نمیخورد و واسه همون ارتباطش رو قطع کرده بود.

تا اینجای قضیه مشکلی نبود . مشکل از اونجا شروع شد که تلفن و اس ام اس نبود که از طرف دختره میامد . که تو حیوانی . تو با من بازی کردی من خودم رو میکشم . آبروی منو بردی و ....... که اگه بخوام همشو بگم یک کتاب میشه.

این دوستمو من میشناسم خیلی پسر با آبرو و ماهیه خانواده شهید هم هست و از رفتار اون دختر خیلی ناراحت شده بود .

خیلی باهاش حرف زدم و بهش گفتم . متاسفانه این وضعیت جامعه ماست که یک سری مریض تحویل جامعه داده که باعث میشه یه دختر به خودش اجازه بده اینکارارو بکنه

یکمی فکر کنه حتی ممکنه یه آشنایی به نامزدی هم ختم بشه ولی به هر دلیلی رابطه به هم بخوره . قرار نیست همدیگر رو به لجن بکشن . قرار نیست هر از گاهی که فیلشون یاد حندستون کرد با یه میل یا اس ام اس خودی نشون بدن!

به این رفیقم گفتن از این افراد زیادن فقط باید بهشون توجه نکرد و ازشون گذشت . خدا  اونهارو به راه راست هدایت کنه .

خب تا بعد فعلا

 

راستی پیشاپیش سال نو رو به همه دوستان (واقعی) خودم تبریک میگم.

غیر واقعی هاش هم دیگه اینجا نیان برن پی زندگیشون


 
 
دیدار خدا
نویسنده : مهدی - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٦
 

یه مدته خیلی سرم شلوغ شده و از طرفی هم جای ساعت شمار با ثانیه شمار عوض شده و روز ها تند تند میگذرن

 

هفته دیگه دارم میرم "حج" حس خیلی خوبی دارم و امیدوارم با دست پر از اونجا برگردم

 

تا بعد


 
 
زندگی جدید
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
 

حدود یک ماه از اومدن من به آمریکا میگذره دیگه نمیدونم بعد از اینجا کجا باید برم

 

ولی فکر کنم اخرش میرم قطب زندگی میکنم

 

کشور خوبیه مردم صمیمی دارن و خیلی به هم احترام میزارن فعلا مشغول چرخش و این ورو اونور بودم. کالیفرنیا ایلات قشنگیه ولی فکر کنم شاید برم دالاس برای زندگی

 

امشب از اون شبهای مهتابیه واسم . باز دلم هوای ایرانو کرده

مخصوصا از وقتی اهنگ شهاب رو گوش میکنم

http://dl3.saridownload.com/es/11/Shahab%20Tiam%20-%20Baraye%20To.mp3

 

تا بعد


 
 
وقت رفتن
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
 

سلام


تا چند ساعت دیگه باید برم یه جای دور شاید دور ترین جایی که تا الان رفتم نمیدونم حس خاصی دارم یجورایی با اینکه میدونم بر میگردم یه حسی میگه که به این زودی ها نمیام

 

نمیدونم فعلا که نمیدونم چمه ! هر کی جای من بود از ذوق خر کیف میشد ولی .......

 

سخته حرفم ولی باید رفت
دیگه تمومه دیگه بریدم

دیگه خستم از این که هر چی
هی اومدم و نرسیدم

سخته حرفم ولی باید بدونی خستم
ولی باید بدونی که میرم با یه یادگاری رو دستم

با یه یادگاری رو دستم

سخته رفتن بس که سردم
من حرف دل های شکستم

من با هر خاطره با غم -- میرم با اینکه وابستم

سخته رفتن تلخه حرفم -- ببین من در ها رو بستم
.
من از غروب جمعم
حتی از سکوت صبحم خستم


سخته حرفم رسیده وقت رفتن
به یاد اون روزا که اسمت هر یه سطر دفتر

نقش می بست چشم با اشک خیرست به
فردایی که توی زندگیم یه بخش دیگست

من نمی دونم بهت نمیومد
که خودتو بکشی کنار از کنار من تو بری گلم

نخواستی بفهمی این رو که من عاشقتم؟؟؟
فهمیدم حق میدم بهت باشه بخند، به من

واقعا که حق داری بخندی
که با اون نگاهت منو به رگباری ببندی

که بدتر از صد تا گلوله سرب داغه
با تو فکر می کردم طلوع صبحه آخه

تا وقتی بودی توی زندگیم من غم نداشتم -- واست تا جایی که تونستم من کم نذاشتم

البته خودم می خواستم اینا منت نیست -.- ولی با تو بودن واسه مَن مِن بعد ریسکه

دیگه با خاطرات با تو خوشم پس
چون که حتی فکر بی تو بودن کشندست
.
بذار بگم آخرین سطرم رو بخونی
من میرم تا شاید تو قدرم رو بدونی


سخته رفتن بس که سردم
من حرف دل های شکستم

من با هر خاطره با غم
میرم با اینکه وابستم

سخته رفتن تلخه حرفم
ببین من در ها رو بستم

من از غروب جمعم
حتی از سکوت صبحم خستم


سخته حرفم رسیده وقت رفتن
گذشت اون روزا تو حرفا بودی حرف أول

حس می کردم أخیرا حرفات با خراشه
اونجا بود که فهمیدم این قصه آخراشه

وقت رفتنه وقت دفن قلبمه -- و خودت می دونی تمومه الکی جو نده

حرف های تلخت هم که نمک زخممه -- و تنها دلخوشیم به قلم دستمه

و باز منم و حسرت اینکه دوباره تنهام
و از خدا حالا می خوام من دو بال پرواز

می دونی چند بار گفتم که تو مال من باش؟؟؟
بگذریم دیگه زدستم در رفته شمار دردام

تو که می دونستی من تکیه گاه محکمتم
بگو با من دیگه چرا آخه نوکرتم؟؟؟

من که هر دقیقم وابسته به دقیقه تو بود
من که حتی لباس تنم به سلیقه تو بود

منی که دست هیچکسی رو با وجودم نمی گرفتم
تو باعث شدی که توی قلبم بمیره نفرت

رسیده وقت رفتن
هرچند من از دلت خیلی وقته رفتم

باشه تو بردی و اینا برات افتخارن؟؟؟
تو ختم عالمی و منم اند خامم؟؟؟

فکر نکنی أهل جبران یا انتقامم
خودم باید دقت می کردم تو انتخابم

سخته رفتن بس که سردم
من حرف دل های شکستم

من درد تموم دنیام
که زخم هام رو خودم بستم

سخته رفتن تلخه حرفم
ببین من در ها رو بستم

من از غروب جمعم
حتی از سکوت صبحم خستم.
 


 
 
شبها یواشکی
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩
 

وانمود کردم به همه که خیلی سخت نمبود غمت رفتن و دل بریدنت


وانمود کردم به همه که دیگه اشتیاقی نیست واسه دوباره دیدنت

یه جور نشون دادم که من یه اتفاق عادی بود همون دو تا درد دلم واسه خودش زیادی بود

یه جوری گفتم که همه می گن بی عاطفه می گن که حرف امروزت با دیروزت مخالفه



اما شبا یواشکی وقتی هیچکی نیست پیشم گوشی مو روشن می کنم به عکس تو خیره می شم

دیگه منم و غربت اشکای بی امون من به کی بگم دیوونتم به کی بگم تنگه دلم



اما شبا یواشکی وقتی هیچکی نیست پیشم گوشی مو روشن می کنم به عکس تو خیره می شم

دیگه منم و غربت اشکای بی امون من به کی بگم دیوونتم به کی بگم تنگه دلم



مدتیه عوض شدم انگار یه آدم دیگم هرکی می پرسه یادشی دارم بهش دروغ می گم

دلم نمی خواد هیچکسی چیزی بدونه از غمم همین غرور لعنتی تو را جدا کرده ازم

هیچکی خبر نداره از دقیقه های غربتم اینجوری وانمود شده که بی تو خیلی راحتم



اما شبا یواشکی وقتی هیچکی نیست پیشم گوشی مو روشن می کنم به عکس تو خیره می شم

دیگه منم و غربت اشکای بی امون من به کی بگم دیوونتم به کی بگم تنگه دلم



اما شبا یواشکی وقتی هیچکی نیست پیشم گوشی مو روشن می کنم به عکس تو خیره می شم

دیگه منم و غربت اشکای بی امون من به کی بگم دیوونتم به کی بگم تنگه دلم


 
 
اونی که من اسیرشم اون که رها شده تویی
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٩
 

نیاز من به حس تو مث نماز عاشقاست
میگن حساب عاشقا از همه آدما جداست
وقتی تموم جاده ها هم قدم تو میشدم
هیشکی ترانه ای نگفت برای تو به غیر من
برای تو به غیر من
برای تو به غیر من


وقتی بارون چشم تو چشم منم تر میکنه
میریزه روی گونه هات دردمو بدتر میکنه
هیچی نمیشه از گفت وقتی که تو خود تویی
اونی که من اسیرشم اون که رها شده تویی

نیاز من به حس تو مث نماز عاشقاست
میگن حساب عاشقا از همه آدما جداست
وقتی تموم جاده ها هم قدم تو میشدم
هیشکی ترانه ای نگفت برای تو به غیر من
برای تو به غیر من
برای تو به غیر من


وقتی بارون چشم تو چشم منم تر میکنه
میریزه روی گونه هات دردمو بدتر میکنه
هیچی نمیشه از تو تا وقتی که تو خود تویی
اونی که من اسیرشم اون که رها شده تویی


 
 
شب ها کجایی
نویسنده : مهدی - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۸
 

ورس 1:
سر صبحه و از خواب تازه تو پامیشی // ولی من هنوز بیدارم و تو باعث و بانیشی
که 24 ساعت به تو فکر بکنم // فکره این که نباشی به کی تکیه کنم؟
ولی تو چی؟ موهات خیسه و زیر دوشی // فکره اینی شب تو دوره همی چی بپوشی
یا که چکــــــ میکنی زنگــــــ زده کی به گوشیت // با کدوم تیکــــــ بزنی با یکی دیگه جور شی
تو چشام زل بزن ، بیا ببین بغضو // تا حالا اینطوری دیده بودی تو منه تقصو؟
تا حالا دیده بودی که اینقد داغون بشم؟ // با صدتا قرص و دری وری آروم بشم
ولی تو چی؟ پایه الکلی با نور شمع // و آخر شب رو تخت ولویی با اون امشب
و همین چیزاست که یهو باعث میشه که من به ده نو خلافــــــ دیگه آلوده شم

کروس:
دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم // خب منم دیگه عینه تو بدم
دروغ میگفتی دوسم داشتی // منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم
( ×2 )

ورس 2:
بگو بینم تو هم میکنی گاهی یادم؟ // یا که الان اینقدر دور و ورت داری آدم
که فازه فابریکی نه اضافه کارنو // پایه یه عشق و حال و مهمونی و شادیاتن
بگو بینم ، باهاشون هستی خودی؟ // اسمی از من میاری وقتی مست میکنی؟
یا وقتی که بحث پیش میاد که با کی دوست بودی // میگی هیچکی و بحثو عوض میکنی
بذار حالا که دارم از تو جدا میشم // بگم فراموشیت آسون نیست خداییشم
با این که ، هنوزم همون عاشق دو آتیشم // صبحا ، به عشق تلفن تو پا میشم
دیگه نمیخوام یکــــــ لحظه هم با تو قاطی شم // چیه؟ فکر میکنی که تو خماریشم؟
مگه یادت رفته اون روزایی رو // که چه جوری با کارات میزدی تو آتیشم

کروس:
دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم // خب منم دیگه عینه تو بدم
دروغ میگفتی دوسم داشتی // منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم
( ×2 )

ورس 3:
شاید حالا همش پشت سرم فحش بدی هیچ // حق انتخاب داری و این مشکلی نیست
ولی خدا میدونه که اگه دوستت داشتم // واسه خودت بوده و واسه خوشگلیت نیست
اصلا" هرجایی میری برو اجازه داری // میدونی تو رو ساختن واسه اضافه کاری
آخه دسته خودت که نیست یکم عقده ایی شدی // خدایی من نمیخواستم اینقدر گنده میشدی؟
از رکب خورده بودم نه این مدلی // چرا دست دست میکنی بری نکنه دودلی؟
چرا واسه رفتن میکنی استخاره؟ // مگه کم کردی ازم سوء استفاده؟
حالا برو به یاده من بکن هی مست // دیگه آرمینتم به خاطرات پیوست
برو و بدون که بد بودی اما خدایی // روزا خیلیم پر رنگــــــ " شبا کجایی؟ "

کروس:
دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم // خب منم دیگه عینه تو بدم
دروغ میگفتی دوسم داشتی // منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم
( ×2 )

 

دانلود آهنگ http://www.miyanali.com/HESSAM68/194

 

 

 


 
 
روش زندگی
نویسنده : مهدی - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱
 
 
 
روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید. رانندة تاکسی من محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتری از ماشین دیگر متوقف شد!

راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بیرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن به طرف ما. راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
با تعجب از او پرسیدم: ((چرا شما این رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی را به من آموخت که هرگز فراموش نکرده و برایتان توضیح میدهم:

((قانون کامیون حمل زباله.)) او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال،  ناکامی،  خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان  تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.
به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.
آشغال های آنها را نگیرید تا به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان  پخش کنید.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند.
زندگی خیلی کوتاهتر از آن است که صبح با تأسف  از خواب برخیزید، از این رو..... 

((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))


"زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست"

 
 
پل
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳
 

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم


 
 
شمع زندگی
نویسنده : مهدی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳
 
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: ...
« من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.

 
 
← صفحه بعد
 




WebDarWeb